#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_227
ـ واي خوب شد يادم انداختي وگرنه حتي جنازم رو هم نمي تونستي ببيني!
مکث کوتاهي کرد و بعد ادامه داد:
ـ سارا ميشه امروز از خير رفتن به شرکت بگذري و اين چند ساعت باقي مونده رو توي خونه خودت رو سرگرم کني؟
ـ علي رضا!
اعتراض پنهان در صدايم را ناديده گرفت و گفت:
ـ ساعت هشت شبه، مي خواي بري دفتر براي چي؟ قشنگ شامت رو بخور و بخواب تا فردا صبح سرحال باشي.
ـ حالا ببينم چي ميشه.
با خنده گفت:
ـ خيلي عاليه. بعد از تموم شدن بازجويي هاي مامان و درسا و البته آقا پارسا، زنگ مي زنم.
ـ باشه منتظرم.
لبخندش عميق شد، دستش را بالا آورد و گفت:
ـ مي خوام نوازشت کنم.
نوازش؟ او هميشه مي گفت مي خواهد لمسم کند. به نرمي گونه ام را براي چند ثانيه ي کوتاه نوازش کرد. با لبخندي عميق تر، قدمي به عقب برداشت و بدون بر زبان آوردن کلام ديگري، خانه را ترک کرد.
باز هم شام سوپ خوردم و چند ساعتي کتاب خواندم. بعد از تماس کوتاه علي رضا و احوال پرسي اش، خيلي سريع به خواب رفتم.
قلبم از شوق برگشتن به دفتر مجله، چنان تند و نامنظم مي زد، که شگفت زده ام کرده بود. در راهرو آقاي طاهري را ديدم. با ديدنم ايستاد و با لبخند سلام داد. سلام دادم.
ـ آقاي بينش مي گفت کسالت پيدا کرديد، رفع شده انشاا...؟
شايان بينش؟ او از کجا در مورد مريضي من خبر داشت؟ با جواب بله ي کوتاهي، آهسته و آرام از کنارش عبور کردم و به طبقه ي دوم پا گذاشتم. مهديس با لبخندي عميق در را باز کرد و حالم را پرسيد. کيانا را نديدم، اما حامد در دفترش مشغول صحبت کردن با تلفن بود. به سمتش رفتم. با ديدنم از پشت ديوارهاي شيشه اي اتاقش لبخند زد و با دست اشاره کرد که وارد شوم.
وارد اتاق که شدم، با لبخند به صندلي اشاره کرد و به مخاطبش سمت ديگر خط گفت:
ـ بله حاج آقا متوجه هستم، چشم، شما خودتون رو ناراحت نکنيد. خدا رو شکر که مسئله ي خاص ديگه اي پيش نيومد. درک مي کنم. البته، قدمتون روي چشم ما جا داره، اتفاقا همين الان رسيد. مي خوايد الان باهاشون صحبت کنيد؟ هر طور مايل هستيد. پس منتظرتون هستيم. خدانگهدار.
romangram.com | @romangram_com