#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_226


ـ بشين، هنوز سوالام تموم نشده.

دوباره نشستم. سرش را بالا گرفت و به چشمانم خيره شد.

بعد از مکث طولاني گفت:

ـ حالا بگو چرا هنوز کادوهاي ما روي ميزه؟

نفسم را بيرون دادم و اخم کردم. در مورد کادوهاي تولدي که برايم خريده بودند، حرف مي زد. هر سه هديه هنوز روي ميز سالن قرار داشتند. از جا بلند شدم.

ـ نمي خواي جوابم رو بدي؟

ـ نه.

گفت:

ـ مي تونيم با هم بازشون کنيم. دوست دارم بدونم حامد و ...

به اخم به سمتش چرخيدم و گفتم:

ـ تمومش کن، باشه؟ نمي خوام، هيچي نمي خوام. من حتي در موردشون کنجکاو هم نيستم.

ـ حتي در مورد هديه ي من؟

لبانم را به هم فشردم. گاهي که نگاهم به هديه ها مي افتاد، دلم مي خواست بدانم علي رضا چه چيزي را درون آن جعبه ي بزرگ گذاشته است؟ چرخيدم و فنجانم را خيلي سريع شستم.

ـ سارا؟

صدايش را چنان ناگهاني و به دور از انتظار درست از کنار گوشم شنيدم، که ليوان از دستم داخل سينک رها شد. با اخم به سمتش چرخيدم.

با لبخند گفت:

ـ من بايد برم. اگه نيم ساعت ديگه خونه نباشم، پارسا تمام خلاف هاي کرده و نکردم رو به مامانم و درسا لو ميده.

ـ تازه بايد براش سي دي بازي هم بگيري.

ضربه ي آرامي به پيشاني اش زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com