#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_225


کف دستم را مقابلش گرفتم و گفتم:

ـ ببين همه چيز من براي اون ها مثل همين کف دستي که مي بيني روشن و واضح و شفافه. من هيچ وقت چيزي رو مخفي نکردم و نخواهم کرد. نگران نيستم، چون کار اشتباهي نکردم.

ـ اگه حاج صالحي ازت حمايت نکرد چي؟

از جا بلند شدم، از داخل يخچال بسته ي شکلات تلخي را بيرون آوردم و گفتم:

ـ هر وقت اون اتفاق افتاد در موردش فکر مي کنم و اگه لازم شد نگران ميشم يا يه کاري مي کنم. تو واقعا از من انتظار داري از همين الان در مورد چيزي نگران باشم که احتمال داره شايد توي آينده اتفاق بيفته يا نه؟ به نظرم خيلي احمقانه است! چرا به اين فکر نمي کني که شايد اصلا اين اتفاق پيش نياد؟

ـ حاج صالحي تا ابد زنده نيست، تا ابد توي اون پست و مقام نمي مونه، تا ابد اعتبار نداره!

تکه اي از شکلات را به دهان گذاشتم و شروع کردم به جويدنش. مزه ي فوق العاده اي داشت، اما کمي گلويم را به سوزش مي انداخت.

نيمي از چايم را نوشيدم و رو به علي رضا که هنوز خيره نگاهم مي کرد گفتم:

ـ حاج صالحي رفت، خب يکي ديگه مياد به جاش. من هم قرار نيست تا ابد زنده باشم.

نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:

ـ از دست اين کارهاي تو سارا!

ـ تو خيلي محافظه کاري.

دستانم را باز کردم و سرم را بالا گرفتم.

با لبخند ادامه دادم:

ـ آزاد باش، ببين، دنيا خيلي بزرگه.

سرم را خم کردم و به چشمانش خيره شدم.

ـ دنيا اون قدر بزرگه که حتي اگه بخوام هم نمي تونم جاي هيچ کس رو تنگ کنم.

سرش را به چپ و راست تکان داد و زير لب چيزي گفت که نشنيدم.

چايم را تمام کردم و قبل از اين که بلند شوم گفت:

romangram.com | @romangram_com