#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_239
سرم را تکان دادم. به مرد بلند قامت خيره شدم. داشت به سمت پيشخوان مي رفت.
سرم را به سمت علي رضا برگرداندم و آرام گفتم:
ـ ميشه دستت رو برداري؟
اخم کرد و او هم آرام گفت:
ـ نه تا وقتي که اين جا هستيم و اون پسره بهت نخ ميده.
"اون پسره بهت نخ ميده." با سردرگمي به چشمانش خيره شدم.
ـ خب علي رضا نظرت در مورد يه سفر چهار نفره چيه؟
با صداي بلند وحيد، هر دو به سمت او چرخيدم. سفر چهار نفره؟ برخورد آرنج کيانا را با پهلوي وحيد ديدم.
وحيد خيلي سريع به پهلو روي کيانا خم شد و بلند گفت:
ـ آي، چي کار مي کني عزيزم؟
ـ وحيد!
کيانا پر حرص صدايش زد و وحيد هم با لبخند و لحن کش داري گفت:
ـ جونـــم؟
کيانا با اخم و لبخند، مشتي به بازوي وحيد کوبيد و وحيد رو به علي رضا و من گفت:
ـ چه اشکالي داره عزيزم؟ حالا که شما دو تا ... خب ... مي دونيد که ...
انگشت اشاره ي هر دو دستش را بالا آرود و در هوا خطوطي نامفهوم رسم کرد.
ـ با هم ... يه جورايي ... هستيد، شايد بتونيم بريم يه سفر دسته جمعي و کمي خوش بگذرونيم، مثل دو تا زوج.
دستش را دور شانه ي کيانا انداخت و او را به خود نزديک کرد. اخم کيانا را به وضوح ديدم. نگاهش مستقيم به روي من بود.
وحيد ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com