#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_223
ـ اون وقت چرا بايد اين کار رو بکنم؟
ـ چون نتيجش رو ديدي!
گوشه ي لبم کشيده شد و گفتم:
ـ بله. دقيقا منظورت از نتيجه، اين سرماخوردگي بود، درسته؟ نمي دونستم هر کي سرما مي خوره، يه ارتباطي با ناسا و سازمان فضايي داره!
ـ سارا من خيلي جدي دارم حرف مي زنم.
ـ مطمئن باش من از تو جدي ترم. توي مسائل کاري من دخالت نکن، من دقيقا مي دونم دارم چي کار مي کنم. ارتباطم با ناسا يا سازمان فضايي هيچ تداخلي با هم ندارن.
ـ پس چرا بردنت؟
کوسن را کنار زدم و گفتم:
ـ من با صالحي قول و قرار دارم و نگران هيچي نيستم. اين اتفاقي هم که افتاد، فقط يه سوءتفاهم بود.
پوزخند زد و گفت:
ـ سوءتفاهم؟! کيانا تمام مدت داشت گريه مي کرد، حامد نزديک بود سکته کنه، من هم که تکليفم مشخص بود، اون وقت تو داري از يه سوءتفاهم حرف مي زني؟!
ـ تکليفت مشخص بود يعني چي؟ تو چي؟ تو هم داشتي سکته مي کردي؟
پلک هايش را چندين بار به هم زد، دستانش را در هوا تکان داد و گفت:
ـ بحث رو عوض نکن. اصلا بگو ببينم تو و صالحي چه قول و قراري با هم داريد؟ اصلا چطوري به آدمي که نمي دوني کيه و چي کاره ست، اعتماد کردي؟
نفسم را با صدا بيرون دادم و از جا بلند شدم.
ـ وقتي چيزي رو نمي دوني، اِنقدر سريع در موردش قضاوت نکن.
به سمت آشپزخانه رفتم. کمي احساس سرما مي کردم. آن تي شرت و شلوار راحتي، خيلي براي هواي نيمه گرم خانه، مناسب نبود. چايساز را روشن کردم. حضورش را در آشپزخانه احساس مي کردم.
به سمتش چرخيدم، دست به سينه به کابينت تکيه دادم و گفتم:
ـ حاج سعيد صالحي يه زماني همکار پدرم بود. تو آمريکا فيريک درس مي داد، بعد از انقلاب برگشت. تا قبل جنگ درس مي داد و بعدش هم رفت جبهه. بعد از جنگ هم توي سازمان هاي مختلف کار کرد و دست آخر شد رئيس سازمان فضايي. اومد سراغم که باهاش کار کنم، قبول نکردم، گفتم مي خوام مجله ي خودم رو داشته باشم. بعد از يه مدت بهم خبر داد چون مرتب ميرم آمريکا و برمي گردم، چون با ناسا ارتباط دارم، ممکنه بيان سراغم و اذيتم کنند. اهميتي ندادم. يه روز اومدن سراغم و يه هفته ي تموم بازجويي شدم و بهم گفتن جاسوس.
romangram.com | @romangram_com