#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_222
ـ اذيتت که نکردن؟ بهت دست زدن؟
سرم را به علامت منفي تکان دادم و گفتم:
ـ نه اذيتم کردن و نه بهم دست زدن، فقط ...
به جلو خم شد. چرا اين قدر زود نگران مي شد؟
با مکث کوتاهي ادامه دادم:
ـ فقط اتاقي که توش بودم خيلي سرد بود، مجبور شدم چند ساعتي رو روي زمين سرد بشينم. فکر کنم به خاطر همون سرماخوردگيم بيشتر شد.
نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:
ـ دقيقا که مي دوني براي چي تو رو بردن؟
چرخشي به چشمانم دادم وگفتم:
ـ البته که مي دونم.
ـ چه تصميمي داري؟
ـ هيچي، فقط بايد با صالحي حرف بزنم.
اخمش عميق شد و گفت:
ـ همين؟ نمي خواي دست از اين رابطه ها برداري؟
اخم کردم و صاف نشستم.
ـ ميشه بفرماييد منظورتون دقيقا از کلمه ي "اين رابطه ها" چي بود؟
کمي به سمتم خم شد و گفت:
ـ ارتباط با ناسا و البته اين آقاي صالحي و ملکي.
به چشمانش خيره شدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com