#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_221
موهاي خيسم را بالاي سرم جمع کردم و به طرف موبايلم رفتم.
ـ مي تونيم چند دقيقه با هم حرف بزنيم؟
ميان چهارچوب در ايستاده بود. جدي بود. موبايلم را از روي ميز برداشتم و لبه ي تخت نشستم. نگاهش را ديدم که براي لحظه اي روي تخت ثابت ماند و بعد سرش را به علامت منفي تکان داد.
ـ اين جا نه، بيا بريم توي هال بشينيم.
چرخيد و بيرون رفت. اين اتاق و اين تخت چه مشکلي داشت؟
پشت سرم وارد سالن شد. روي يکي از کوسن هاي بزرگ نشستم و ديگري را در آغوش گرفتم. سرم را رويش گذاشتم و به چشمانش خيره شدم.
مقابلم روي زمين نشست و گفت:
ـ چون اين چند روزه حالت خيلي خوب نبود، ترجيح داديم چيزي نپرسيم، ولي الان وقتشه که حرف بزني. اون روز کجا بردنت؟ چي شد؟
دقيقا مي دانستم در مورد کدام روز حرف مي زند.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ چيز خاصي نشد. نمي دونم دقيقا کجا بردنم، ولي چند ساعتي من رو انداختن توي يه اتاق تاريک، بعد هم دوباره من رو برگردوندن.
اخم کرد و گفت:
ـ همين؟
کمي فکر کردم. تنها چيز ديگري که مي توانستم در موردش حرف بزنم، جزئيات بي اهميت ماجرا بود.
گفت:
ـ پس اين سرايدارتون چي مي گفت که با هم درگير شديد؟
ـ درگير؟ نه، يعني آره، يکيشون مي خواست بهم دست بزنه، من هم زدمش.
لبخندي گوشه ي لبش ظاهر شد، اما بعد از چند لحظه دوباره به اخم روي پيشاني اش تغيير حالت داد.
کمي جا به جا شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com