#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_220


دوباره خنديد.

گفتم:

ـ راستي مجلت رو بده به دايي علي رضا تا برام بياره دفتر.

ـ عاليه! من خودم هم مي تونم بيام دفترت؟ خيلي دوست دارم اون جا رو ببينم.

با مکث کوتاهي گفتم:

ـ باشه بيا. کاري نداري؟

ـ نه، مرسي سارا جون، اميدوارم زود خوب بشي. من هم زود ميام دفترت. واي مامان درسا اومد!

صداي درسا را شنيدم که داد مي زد:

ـ باز داري با کي حرف مي زني پارسا؟ چند دفعه گفتم بدون اجازه ي من ...

ارتباط قطع شد. گوشي را به دست علي رضا دادم.

با خنده گفت:

ـ مي بينم که برام داري يه رقيب سر سخت درست مي کني! از اين پارسا هر چي بگي بر مياد.

نفسم را با صدا بيرون دادم. اخم کردم و با مشت ضربه ي آرامي به بازويش زدم.

ـ برو بيرون مي خوام دوش بگيرم.

سرش را کمي به سمت راست خم کرد و در حالي که با لبخندي پر از شيطنت به چشمانم خيره شده بود گفت:

ـ نميشه اين جا بمونم؟

با حرص پايم را به زمين کوبيدم و داد زدم:

ـ علي رضا؟!

خنديد. هر دو دستش را به علامت تسليم بالا برد و بي هيچ حرف ديگري بيرون رفت. وقتي دوش آب را باز کردم، هنوز صداي خنده اش مي آمد.

romangram.com | @romangram_com