#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_219
ـ کجايي دايي؟ کي مياي؟
نگاه علي رضا را ديدم که نگاه کلي به حمام انداخت و گفت:
ـ يکي، دو ساعت ديگه راه ميفتم.
ـ هنوز مطبي؟ مگه قرار نبود زود بياي؟
ـ مطب نيستم، اومدم پيش سارا.
ـ پيش سارا جوني؟ سرما خوردگيش خوب شد؟
علي رضا به چشمانم خيره شد و گفت:
ـ چرا از خودش نمي پرسي؟ گوشي رو نگه دار.
گوشي را به سمت من گرفت. سرم را به علامت منفي تکان دادم. من حرفي نداشتم که به پارسا بزنم. گوشي را به دستم داد. نفسم را با صدا بيرون دادم و گوشي را به روي گوشم گذاشتم.
ـ الو؟
صداي پارسا در گوشم پيچيد.
ـ سلام سارا جون، چطوري؟ خوبي؟ دايي علي رضا چند روز پيش داشت به مامان درسا مي گفت حسابي سرما خوردي و حالت خيلي خوب نيست.
ـ من الان خوبم.
گفت:
ـ آره دايي علي رضا بهم گفت حالت بهتر شده. من اون روز که فهميدم سرما خوردي، به دايي گفتم مي خوام بيام عيادتت، ولي اجازه نداد، گفت وقتي خوب شدي يه روز من رو مياره پيشت.
چه بايد مي گفتم؟
ـ پارميس خوبه؟
صداي خنده اش را شنيدم و بعد از مکث کوتاهي گفت:
ـ آره خيلي خوبه، خيلي هم شيطونه. ديروز هي به شيکم مامانم لگد مي زد.
romangram.com | @romangram_com