#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_218
ـ هيچي نگو، باشه؟ فقط ... فقط ...
نمي دانستم واقعا چه مي خواهم. دوباره قدمي به سمتم برداشت. دستش را بالا برد و نشانم داد.
آرام گفت:
ـ مي خوام دستت رو بگيرم. باشه؟
به نرمي انگشتانم را ميان انگشتانش گرفت و ادامه داد:
ـ کار اشتباهي بود، نتونستم به ...
سکوت کرد. دستش را درون جيب شلوارش کرد و موبايلش را بيرون آورد. به صفحه ي موبايلش خيره شد و بعد از چند لحظه صداي ملودي آشناي موبايلش در فضاي حمام منعکس شد. لبخندي بر لب آورد و صفحه ي موبايلش را به سمتم گرفت. با ديدن عکس پارسا، بي اختيار گوشه ي لبم بالا رفت.
ـ پارسا باز چشم مامانت رو دور ديدي؟
صداي خفه اش را به راحتي مي شنيدم.
ـ اِ، دايي علي رضا؟! اگه باز هم اذيتم کني، به ماماني ميگم ديروز چه بلايي سر آشپرخونه ي نازنينش در آوردي.
علي رضا اخم کرد و من فکر کردم ديروز در آشپزخانه مشغول چه کاري بوده است؟
گفت:
ـ باز که شروع کردي؟ مگه قرار نشد برات اون بازي جديده رو بگيرم در عوض چيزي به مامان درسا جون نگي؟
سرم را به گوشي نزديک کردم. هنوز انگشتانم ميان انگشتانش بود.
پارسا گفت:
ـ اما تو که هنوز نگرفتي!
ـ باشه امروز مي گيريم.
romangram.com | @romangram_com