#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_217


ـ من اين جا فوق العاده راحتم.

ـ مي خوام دوش بگيرم.

انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و جدي گفت:

ـ باشه، ولي امکان نداره اجازه بدم بري دفتر.

کلافه ام مي کرد. ديوانه ام مي کرد.

يک قدم به سمتش برداشتم و گفتم:

ـ اين که من چي کار مي کنم به هيچ کس ...

حرکت ناگهاني دستش را ديدم. دستش را بالا آورد و روي دهانم گذاشت. تکان نخوردم، حتي پلک نزدم. او را آن قدر مي شناختم، که بدانم قصد صدمه زدن به من را ندارد. خيلي راحت مي توانستم به خاطر اين کار دستش را بشکنم، ولي من هم نمي خواستم او صدمه ببيند. نيم قدم به جلو برداشت و حضور دستش را روي کمرم احساس کردم. مرا به سمت خود کشيد. دستش را به نرمي از روي لبانم به سمت گردنم کشيد. گرماي دستانش خوب بود. نفس هايش به صورتم مي خورد.

گفت:





ـ وقتي اِنقدر به من نزديکي، وقتي هيچ مقاومتي نمي کني، از حرفي که به کيانا زدم پشيمون ميشم.

به چشمانش خيره شدم. نور و رنگ. نفسم را بي صدا بيرون دادم. دستش را به نرمي پشت گردنم برد. نرم نوک انگشتانش را روي گردنم مي کشيد. چرا عقب نمي رفتم؟ چرا مقاومت نمي کردم؟ چرا اجازه مي دادم؟ اين حس خوبي بود. علي رضا خوب بود. باور کردن اين موضوع که او هم يک آدم است، سخت بود. سرش را به آرامي نزديک آورد و گونه ام را بوسيد. مي خواستم دوباره به چشمانش نگاه کنم، که باز هم بوسه اي ديگر روي گونه ام نشاند. کمي خود را عقب کشيدم. يک بوسه ي ديگر روي گونه ام و لحظه اي بعد لبانش روي گردنم قرار گرفت. نفسم بند آمد. فشار دستش را روي گردن و کمرم احساس کردم. دستم را روي سينه اش گذاشتم و کمي او را به عقب هل دادم. نمي توانستم نفس بکشم. فشار دستش بيشتر شد. نه، چرا تمامش نمي کرد؟ حس خوبم داشت از بين مي رفت. نمي توانستم بيشتر از آن گرماي بدنش را تحمل کنم. جاي دستانش، جاي بوسه هايش مي سوخت. باز لبانش را روي گردنم گذاشت. مي خواستم دور شوم.

ـ بسه علي رضا، تمومش کن.

ـ باشه، فقط يکي ديگه، قول ميدم آخريش باشه.

آهسته و کشدار اين جمله را زير گوشم گفت و بعد چند سانتي متر پايين تر از لاله ي گوشم را بوسيد. لرزيدم. چند ثانيه ي طول کشيد تا لبانش را از روي گردنم برداشت. با کف دستم فشار ديگري به سينه اش وارد کردم و او خيلي راحت رهايم کرد. دو قدم به عقب برداشتم و چند نفس عميق کشيدم. دلم مي خواست داد بزنم. دلم مي خواست بزنمش. دلم مي خواست گرماي دستش را احساس کنم.

قدمي به جلو گذاشت و گفت:

ـ سارا متاسفم، من نمي خواستم ...

دستم را بالا بردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com