#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_216
ـ ممنون، مزاحمتون نمي شيم.
اين ها قصد جانم را کرده بودند؟ با هم قرار بيرون رفتن و رستوران را مي گذاشتند و مي خواستند مرا مجبور کنند تنها، تمام روز را، در تخت دراز بکشم و سوپ و آب ميوه و آن قرص هاي رنگارنگ را بخورم؟
ـ ميام خدمتتون با هم صحبت مي کنيم.
کيانا با همان لبخند دوباره قدمي به عقب برداشت و بي آن که نيم نگاهي هم به من بيندازد، چرخيد و رفت. دوباره بلند صدايش زدم. بي فايده بود. او حتي به من نگاه کوتاهي هم نينداخت!
مستقيم به چشمان علي رضا خيره شدم. اخم کردم و دندان هايم را به هم فشار دادم.
با لبخند گفت:
ـ اين طوري نمي توني من رو بترسوني.
حرکت ناخودآگاهش را با گوشه ي چشم ديدم. دستش از گرفتن دستگيره خسته شده بود. خيلي آرام دستگيره را رها کرد و کف دستش را روي ديوار گذاشت. هنوز ميان حصار دستانش ايستاده بودم. لبخند زدم.
لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:
ـ اين طوري بهتر شد.
سرش را نزديک تر آورد. لبانم سوخت، شقيقه هايم به تپش افتاد. بوي عطر تلخ و بوي نفس هايش مشامم را پر کرده بود.
آهسته گفت:
ـ مي تونم ببوسمت؟
به چشمانش خيره شدم. خيره شده بود به چشمانم. دستم آرام به روي دستگيره قرار گرفت. نگاهش حتي براي يک درجه هم تغيير نکرد. اصلا متوجه حرکت دستم نشده بود. او واقعا قصد بوسيدنم را نداشت، چون هيچ جديتي را در نگاه و کلامش نمي خواندم. سرش را جلوتر آورد. کاملا آماده بودم. عکس العمل هاي من سريع تر از انتظار او بود، شکي نداشتم. نگاهش جدي شد. دستگيره را بي صدا پايين دادم.
ـ سارا؟
خيلي آرام صدايم زد. لبخندم عميق تر شد. تعجب را در نگاهش ديدم. دوباره صدايم زد. صدايش کمي متعجب و در عين حال جدي بود. در را کامل باز کردم. چرخيدم و وارد حمام شدم. در را براي بسته شدن به سمت چهارچوب هدايت کردم. همه چيز خيلي سريع، در کمتر از دو ثانيه اتفاق افتاد. باز کردن در و وارد شدنم، حتي قرار گرفتن پاي علي رضا ميان چهارچوب و وارد شدنش. قدمي به عقب برداشتم. در را بست و با لبخند به در تکيه داد. اخم کردم. با صدا خنديد. صدايش در فضاي نه چندان بزرگ حمام پيچيد.
دست به سينه نگاهم را به چشمانش دوختم و گفتم:
ـ برو بيرون.
لبخند زنان نگاه کلي به حمام انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com