#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_212
صداي خنده ي کيانا را شنيدم که مي گفت:
ـ اي بابا، آقا علي رضا چرا شما؟ من مي تونم، اجازه بديد.
علي رضا با کاسه اي در دست وارد شد. کيانا پشت سرش بود و وحيد را ديدم که ميان چهارچوب در متوقف شد. سعي کردم لبخند بزنم، ولي بي فايده بود. دلم مي خواست بي هيچ حرکتي، دراز بکشم.
علي رضا لبه ي تخت نشست. به مايع غليظ و شيري رنگ درون کاسه خيره ماندم. سوپ. هيچ ميلي به غذا نداشتم. سرم را تکان دادم و قبل از اين که دراز بکشم، علي رضا بازويم را محکم گرفت. فشار دستش روي بازويم دردناک بود. با اخم سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خيره شدم.
اخم کرد و محکم گفت:
ـ تا تموم نشدن غذات امکان نداره اجازه بدم بخوابي، پس دختر خوبي باش و به حرفم گوش کن.
ـ دستم درد گرفت.
فشار انگشتانش را کم کرد و با همان اخم و جديدت گفت:
ـ اشکالي نداره. درست بشين.
با اخم صاف نسشتم و به پشتي تخت تکيه دادم. علي رضا قاشقي پر شده از سوپ را به دهانم گذاشت. نمي توانستم بويش را احساس کنم و طعم چنداني هم نداشت، اما گرما و حلاوت سوپ هنگام گذشتن از گلويم، حس خوبي داشت. قاشق بعدي سوپ را با ميل بيشتري فرو دادم.
حامد گفت:
ـ خيلي خوبه، مي بينم خيلي راحت با هم کنار اومديد.
با چنان اخمي به علي رضا خيره شده بود که جا خوردم!
علي رضا قاشق را مقابل دهانم گرفت و گفت:
ـ آقا حامد ميشه توي يه موقعيت بهتر و البته تنها با هم در مورد اين موضوع صحبت کنيم؟
قاشق را به دهان گذاشتم. کيانا دستش را روي شانه ي حامد گذاشت و آهسته، خيلي آهسته، چيزي گفت که نشنيدم، اما حامد سرش را تکان داد و دوباره با اخم به پشت سر علي رضا خيره شد.
با صداي خش داري رو به علي رضا گفتم:
ـ بسه، ميشه بخوابم؟
به چشمانم خيره شد و محکم گفت:
romangram.com | @romangram_com