#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_213
ـ نه، اول غذات رو تموم مي کني بعد.
دوباره قاشق پر شده از سوپ بي رنگ و بي مزه را مقابلم گرفت. به چهره اش خيره شدم. خسته به نظر مي رسيد. به چشمان خمار از خستگي اش خيره شدم و دهانم را باز کردم. لبخند زد. حامد از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد. ناراحت بود. نمي خواستم ناراحت باشد.
رو به کيانا گفتم:
ـ دفتر مجله رو که جمع نکردن؟
کيانا با لبخند به جاي حامد نشست و گفت:
ـ نه، حامد و آراد جلوشون رو گرفتن.
علي رضا گفت:
ـ کيانا خانم ميشه لطفا يه ليوان پرتقال و قرص هاي سارا رو بياريد؟
کيانا خيلي سريع با لبخند از جا بلند شد و بيرون رفت. علي رضا سرش را به سمت در خروجي چرخاند. وحيد لبخندي کمرنگ بر لب آورد و دور شد.
ـ وقتي بهتر شدي بايد مفصل در مورد اين موضوع حرف بزنيم، ولي براي الان ...
قاشق را رها کرد. دستش را بالا آورد و نشانم داد. با پشت انگشتانش گونه ام را نوازش کرد. نمي توانستم نگاهم را از چشمان خمار شده اش بردارم. چشمانش پر بود از نور و رنگ. دستش به زير چانه ام کشيده شد. من شيفته ي چشمانش بودم. دوباره نگاهي به عقب انداخت. چانه ام را ميان دستش گرفت. خيلي نرم و آرام، در حالي که نگاهش ميان چشمان و لبانم حرکت مي کرد، به سمتم خم شد. به لبانش خيره شدم. تبسمي محو را روي خود جاي داده بودند. براي دو ثانيه ي کوتاه، خيلي کوتاه، لبانش روي لبانم قرار کرد.
نفسم بند آمد. با شکوه بود، درست به مانند يک تولد. با شکوه بود، درست مثل آسماني صاف و بي ابر. ميلي ناخودآگاه براي کشيدن پتو به روي صورتم داشتم. خودش را عقب کشيد. به قاشق درون کاسه ي سوپ خيره شدم. نمي خواستم، نمي توانستم به چهره اش، به چشمانش نگاه کنم.
کيانا کنارمان ايستاد و بشقاب را به دست علي رضا داد. به ليوان آب پرتقال و پنج ورق قرص درون بشقاب خيره شدم. لبانم آتش گرفت، گونه ام سوخت، نفسم را با صدا بيرون دادم. سريع و بي مخالفت، قرص ها را با آب پرتقالي که از طعمش به شدت بدم مي آمد، فرو دادم و گفتم:
ـ مي خوام استراحت کنم.
کيانا قبل از علي رضا بيرون رفت. علي رضا براي چند لحظه انگشتانم را بي اجازه و بي اخطار قبلي، ميان انگشتانش گرفت و فشار ملايمي به انگشتانم وارد کرد. بي هيچ حرفي اتاق را ترک کرد و در را پشت سرش بست.
صاف روي تخت دراز کشيدم و به سقف خيره ماندم. علي رضا مرا بوسيد. علي رضا. "لعنتي" کاش اين کلمه در ذهنم تکرار نمي شد، اما بوسه اش خوشايند بود. لبخند زدم. لبانم آتش گرفت، گونه ام سوخت.
سه روز استراحت مطلق، خيلي هم بد نبود. سردردها و تپش هاي تند شقيقه ام، بعد از يک روز کامل خوب شد، اما سرفه ها آزارم مي داد. هنوز گلويم مي سوخت و حق خوردن هيچ چيز جز سوپ را نداشتم. حامد، کيانا و علي رضا چنان سخت و محکم مقابل هر خواسته ام مقاومت مي کردند، که شگفت زده شده بودم. حامد کليد دفتر را از کيفم برداشت و گفت دستور داده است هيچ کس حق باز کردن در را به روي من ندارد، پس حتي فکر نزديک شدن به دفتر هم نبايد به سرم بزند. در اين سه روز، بعد از ساعت نه به ديدنم مي آمد، حالم را مي پرسيد، وضعيت دفتر را گزارش مي داد و بعد از کلي سفارش به کيانا درباره ي به موقع دادن داروها و تقويت کردنم، مي رفت و البته چشم غره رفتن و اخم کردن به علي رضا را از ياد نمي برد.
کيانا، سه روز فوق العاده شلوغ را پشت سر گذاشت. مي ديدم که چطور هم به کارهاي دفتر مي رسد، هم مراقب حال من است و هم نگران و دلواپس کوچک ترين حرکات وحيد.
ـ کيانا من خوبم، اگه چيزي احتياج داشتم خبرت مي کنم.
romangram.com | @romangram_com