#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_211
ـ سه شب پيش آراد مهرگان بهم زنگ زد.
سه شب پيش؟! شب يلدا، درست زماني که من و علي رضا در ميان آشپزخانه ي شلوغ خانه اش مي رقصيديم. آراد؟! بي اختيار نگاهم به سمت علي رضا کشيده شد. نگاهش به ليوان بود. فکش منقبض شده بود.
حامد بي توجه ادامه داد:
ـ گفت يه چيزهايي در مورد بر کنار شدن حاج آقا صالحي شنيده.
بر کنار شدن صالحي؟
ـ نمي دونم اون چطور فهميده که بين تو و اين صالحي يه قول و قرارهايي هست، ولي گفت بهتره چند روزي تو رو از تهران دور کنيم تا خيلي در دسترس نباشي. صبحش با ملکي حرف زدم، گفت قطعي نيست، ولي تقربيا حرف آراد رو تاييد کرد.
سامان ملکي! آراد مهرگان! شقيقه هايم به تپش افتاد. ليوان را از دست علي رضا گرفتم و بي توجه به داغي نسکافه، باقي مانده اش را يک نفس سر کشيدم.
پرسيدم:
ـ بر کنارش کردن؟
سوال مهمي بود.
نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:
ـ نه، ولي همين شايعه باعث شد بيان سراغت. هيچ کدوممون انتظار نداشتيم اين قدر زود برگردي. خيالمون از طرف تو راحت بود، ولي ديروز بعد از ظهر که حسن زنگ زد به کيانا و گفت با سه نفر درگير شدي و اون ها بردنت، فهميدم چقدر اشتباه کردم، بايد بهت مي گفتم.
علي رضا گفت:
ـ وقتي ديدم موبايلت خاموشه، زنگ زدم به کيانا، داشت از نگراني سکته مي کرد.
ـ خيلي طول کشيد تا از طريق ملکي، حاجي رو پيدا کردم و گفتم بردنت. بهم اطمينان داد خيلي زود بر مي گردي.
صداي زنگ در بلند شد. علي رضا نيم نگاهي به حامد انداخت و احتمالا بعد از اين که اطمينان پيدا کرد او قصد بلند شدن ندارد، از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد.
حامد صاف نشست و محکم گفت:
ـ کيانا از وقتي شنيد تو رو بردن، فقط گريه مي کرد. اين دکتره هم که رسما زده بود به سرش، کم مونده بود بگيره من رو بزنه.
حامد خيلي در مورد علي رضا اغراق مي کرد. علي رضا امکان نداشت چنين کاري کند.
romangram.com | @romangram_com