#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_210
داشتم خفه مي شدم. بايد نفس مي کشيدم. دستم را به روي گلويم گذاشتم.
ـ سارا بلند نشو، بايد استراحت کني.
صداي کيانا بود. از جا بلند شدم. کسي بازويم را گرفت. حرارت دستانش چقدر خوب و آشنا بود. سرم را چرخاندم. انگار همه چيز را از پشت پرده اي تار و نامفهوم مي ديدم. به دستي که بازويم را گرفته بود خيره شدم و دست را تا رسيدن به چهره ي صاحبش دنبال کردم. علي رضا بود.
ـ چيزي مي خواي؟
کف پاهايم دردناک بود. هوا خيلي گرم بود. نفسم را با صدا بيرون دادم. به سرفه افتادم.
هر دو دستم را به روي گلويم گذاشتم و گفتم:
ـ نمي تونم ... نفس بکشم.
سوزش گلويم را هر کلمه، هر نفس، بيشتر مي کرد. به چهره اش خيره شدم. اين چهره ي نگران و رنگ پريده ي دکتر علي رضا زماني بود، يا چهره ي استاد محمدرضا مجد که با لبخند نگاهم مي کرد؟ قدمي به سمتش برداشتم. دلتنگش بودم. دستانم را به دور کمرش حلقه کردم. سرم را روي سينه اش گذاشتم. قلبش ضربان نداشت.
ـ سارا؟
صداي علي رضا بود. چشمانم را بستم و همه چيز آرام شد. راحت نفس مي کشيدم، کف پاهايم نمي سوخت، عضلات بدنم دردناک نبود، حس بدي در گلويم نداشتم. سبک بودم، آن قدر سبک، که هيچ چيز مرا به اين زمين پيوند نمي داد. خورشيد، سحابي حلقه (بيست و هشت)، زحل، کهکشان راه شيري (بيست و نه)، سياه چاله، ماه تريتون سياره ي نپتون (سي) همه چيز زيبا بود، دردناک نبود، هيچ چيز بدي وجود نداشت.
سوزش ملايمي را روي دستم احساس مي کردم. چشمانم را باز کردم. علي رضا لبخند زد. گوشه ي لبم بالا رفت. حس بهتري داشتم، فقط به چند دقيقه زمان بيشتر براي فعال شدن ذهن خاموشم نياز داشتم.
ـ چطوري خانمي؟ نسکافت يخ کرد. نمي خواي بلند بشي؟
نسکافه، پيشنهاد خوبي بود. نيم خيز شدم. حامد کمي دورتر ايستاده بود. سعي کردم به چهره ي رنگ پريده اش لبخند بزنم. اين بار هم فقط گوشه ي لبم بالا رفت. احساس مي کردم کتک مفصلي خوردم. حضور علي رضا کافي بود تا انرژي لازم را براي گرفتن ليوان نسکافه داشته باشم، اما با اخم ليوان را از مقابل دستم کنار کشيد. ليوان را به لبم نزديک کرد.
حامد روي صندلي کوتاه مقابل ميز توالت رو به من نشست و گفت:
ـ اگه فقط چهار، پنج ساعت ديرتر مي رسيدي، اين طوري نمي شد.
مي دانستم دقيقا در مورد چه چيزي صحبت مي کند. حالا وقت دانستن بود، وقت سوال کردن. سوالاتم اين جا بي جواب نمي ماند.
ـ اين چند ساعت چطوري مي تونست ...
از گرفتگي صداي خودم متعجب شدم. گلويم به سوزش افتاد. جرعه اي ديگر از نسکافه را نوشيدم و به چهره ي بي رنگ حامد خيره شدم. از وحيد و کيانا خبري نبود. نمي دانستم کجا رفتند. من همه را نگران و پريشان کرده بودم.
حامد کمي به جلو خم شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com