#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_209
هر سال برابر است با سي و شش هزار و پانصد و بيست و پنج روز، که هر روز معادل هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانيه است، که با احتساب تعريف سرعت نور، به اندازه ي دويست و نود و نه ميليون و هفتصد و نود و دو هزار و چهارصد و پنجاه و هشت متر بر ثانيه، مسافت هر سال نوري، معادل، نه کوادريليون و چهارصد و شصت تريليون و هفتصد و سي ميليارد و چهارصد و هفتاد و دو ميليون و پانصد و هشتاد هزار و هشتصد متر خواهد بود.
پتو از روي پاهايم کنار رفت. حس سرما باعث شد زانوهايم را خيلي سريع تا کنم. کسي مچ پايم را گرفت. مثل يک شوک بود. دست حلقه شده به دور مچ پايم را با حرکت سريعي که به پايم دادم، پس زدم.
ـ اين طوري که نميشه. من چطوري مي تونم اين خانم رو معاينه کنم؟
ـ من اين کارو مي کنم.
صداي قاطع علي رضا بود. تخت تکاني خورد و صداي علي رضا در گوشم پيچيد.
ـ سارا؟ منم، مي دونم صداي من رو مي شنوي.
حرکت نرم انگشتش را روي پيشاني ام احساس کردم. مي خواستم چشمانم را باز کنم. بي فايده بود.
چند تار مويي که به روي پيشاني ام افتاده بود را، به نرمي پشت گوشم زد و ادامه داد:
ـ مي خوام معاينت کنم، پس لطفا آروم باش. چند دقيقه ديگه حالت بهتر ميشه، قول ميدم.
تخت تکاني خورد و چند لحظه بعد، دوباره صداي علي رضا را شنيدم که گفت:
ـ سارا اين دست منه.
دستش به آرامي دور مچ پاي چپم حلقه شد. پايم را کشيد. حرارت دستانش آشنا بود. مثل حرارت دستان بابا.
ـ نه، پاش مشکل خاصي نداره، فقط کمي ورم کرده و ملتهب به نظر مي رسه. استراحت کنه درست مي شه.
علي رضا گفت:
ـ خيلي داغه.
خيلي آرام اين حرف را بر زبان آورد، ولي من به خوبي شنيدم. جاي بوسه اش مي سوخت. گريه کردم وقتي شنيدم که گفت:
ـ تو دختر پدرتي.
نه، نه، نه. تا جايي که مي توانستم خودم را جمع کردم. گلويم مي سوخت. چيزي راه گلويم را بست. پتو را کنار زدم. بايد مي رفتم، جايي که آرام بگيرم. ستاره ها. وقتي مي آمدم هوا صاف و بي ابر بود. مي توانستم بروم پشت بام و رصد کنم. نيم خيز شدم. کسي گفت:
ـ چطوري انتظار داري وقتي اين قدر شبيه خودته، قبولش کنم؟
romangram.com | @romangram_com