#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_208
ـ عاليه.
ـ سارا؟
چشمانم را باز کردم. به چشمانش خيره شدم. من شيفته ي رنگ و نور چشمانش بودم.
نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:
ـ خوشحالم که اين جايي. الان بر مي گردم.
دستش را از روي گونه ام برداشت. کاش اين کار را نمي کرد. حضور دستانش روي گونه ام، مثل وصل شدن به منبع انرژي بي پايان بود. از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد. چشمانم را بستم.
حضور دستي را روي پيشاني ام احساس کردم. بي حس و حال دستش را پس زدم و بيشتر از قبل در خودم جمع شدم. گرم بود، ولي نمي خواستم پتو را از خودم جدا کنم. دستانم را به دور گردن بابا حلقه کردم.
صداي نا آشنايي گفت:
ـ تبش خيلي بالاست. مطمئنيد آسيب خاصي نديده؟ مثل يه زخم. چيز خاصي خورده؟
حامد گفت:
ـ نمي دونيم دکتر. حالش خيلي بده؟
ـ بهتره ببريمش بيمارستان. من نگرانم تشنج کنه.
تکاني خوردم. بيمارستان نه. آن جا پر بود از آدم هاي غريبه و دکترهايي که با اجازه و بي اجازه به من دست مي زدند. بابا بوسه اي روي گونه ام نشاند. گونه ام سوخت. علي رضا خم شد و گونه ام را به نرمي بوسيد. گونه ام سوخت.
حامد گفت:
ـ تا وقتي که واقعا مجبور نشديم، ترجيح ميدم در مورد گزينه هاي ديگه فکر کنم.
ـ بايد کامل معاينش کنم.
کسي نفسش را با صدا بيرون داد. فاصله ي خورشيد تا مرکز کهکشان راه شيري، سي هزار سال نوري و قطر کهکشان، حدود صد هزار سال نوري است.
کيانا با صداي خش داري گفت:
ـ دکتر حبيبي اون مشکلي نداره. نه زخم و نه حتي جاي کبودي، فقط ... ظاهرا کف پاهاش مشکل داره.
romangram.com | @romangram_com