#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_207


شنيدم که نفسش را با صدا بيرون داد. يعني علي رضا تا آن اندازه نگرانم شده بود؟

کيانا گفت:

ـ بريم بيرون، بايد استراحت کنه.

کاش مي خواستم برايم يک نسکافه يا حداقل يک ليوان آب داغ بياورند. درست قبل شنيدن صداي بسته شدن در، کسي دستش را بي وقفه روي زنگ گذاشت. لبخند زدم. بدون هيچ ترديدي علي رضا بود. کاش توان داشتم و مي توانستم خودم در را به رويش باز کنم.

صداي بلندش را شنيدم که گفت:

ـ کجاست؟

حامد گفت:

ـ آروم باش پسر، چرا ...

دو ثانيه ي بعد صداي باز شدن در را شنيدم. چشمانم را به زحمت باز کردم. ميان چهارچوب در ايستاده بود. قدمي به جلو برداشت. چرخيد و در را به روي چهره هاي متعجب کيانا، وحيد و حامد بست. ديدم که نفس عميقي کشيد و با لبخندي محو و قدم هايي آرام جلو آمد. اول لبه ي تخت نشست. براي چند لحظه به همان نيمه ي چهره ام که از زير پتو بيرون بود خيره شد.

دستش را بالا آورد و گفت:

ـ مي خوام لمست کنم.

چشمانم را بستم. لحظه اي بعد، دستش را روي گونه ام احساس کردم. چقدر خوب بود که حضور داشت. گرماي دستش خوب بود. احساس کردم انرژي پيدا کردم.

گفتم:

ـ خوبم.

انگشتانش را به آرامي روي گونه ام به حرکت در آورد و گفت:

ـ آره، فقط يه کوچولو تب داري.

ـ سرما خوردم.

ـ نظرت در مورد نسکافه چيه؟

نسکافه، فوق العاده بود. نمي توانستم بيشتر از آن سوزش گلويم را تحمل کنم.

romangram.com | @romangram_com