#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_206


ـ برگشته؟ حالش چطوره؟ کجاست؟

من ناخواسته همه را ناراحت و نگران خودم کرده بودم، حتي وحيد. تصور کردن نگراني او، کسي که هميشه با حضورم اخم عميقي روي پيشاني اش جاي مي گرفت، واقعا سخت بود. حامد، کيانا، وحيد و ... علي رضا! او خبر داشت؟

کيانا مقابلم قرار گرفت و با احتياط گره بندهاي حوله را باز کرد. به لرزه افتادم. به خاطر سرماي هوا بود يا فکر علي رضا؟ سوزش جاي بوسه اش هنگام فکر کردن به او، از سوزش بي امان گلويم بيشتر بود.

با صداي گرفته گفتم:

ـ علي رضا، چيزي مي دونه؟

تبسمي محو و به دور از انتظار روي لبان بي رنگ کيانا ظاهر شد. از جا بلند شدم.

گفت:

ـ الان پيداش ميشه.

ترجيح مي دادم چيزي در مورد اين موضوع نمي فهميد. با کمک کيانا، که تمام تلاشش را براي لمس نکردنم انجام مي داد، لباس پوشيدم. ساق پشمي و تونيک بافت يقه اسکي. مي ديدم که با چه دقتي به بدنم نگاه مي کند. من که گفته بودم خوبم، پس انتظار ديدن چه چيزي را داشت؟ موهايم را با دقت و حوصله خشک کرد. دراز کشيدم و چشمانم را بستم. خوابم نمي آمد، ولي ديگر حتي براي باز نگه داشتن چشمانم هيچ انرژي نداشتم.

صداي باز شدن در را شنيدم و بعد صداي نگران حامد.

ـ سارا؟ خوبي؟ چه اتفاقي افتاد؟ کيانا چي شده؟ حالش چطوره؟ چرا اين طوري شده؟

کيانا گفت:

ـ آروم باش حامد، حالش خوبه. جاي نگراني نيست، فقط خيلي خسته ست. سرما خورده، بايد استراحت کنه.

ـ چي گفت؟ اذيتش کرده بودن؟

کاش آرام مي شدند. من که گفته بودم خوبم. باور کردن اين کلام نمي توانست خيلي سخت باشد.

ـ نه، نگران نباش. من چيزي نديدم، ولي بعيد مي دونم. چيزي نگفت فقط ... فقط پرسيد علي رضا چيزي مي دونه يا نه.

مي توانستم وقتي جمله ي آخر را بر زبان مي آورد، لبخند بزرگي را بر لبان بي رنگش تصور کنم. پتو را محکم تر به دور خودم پيچيدم.

حامد گفت:

ـ اگه تا الان سکته نکرده باشه واقعا شانس آورديم.

romangram.com | @romangram_com