#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_205
با وارد شدن به خانه، کيفم را روي زمين انداختم و موبايلم را روي ميز گذاشتم. مستقيم به سمت حمام رفتم. وان را از آب داغ پر کردم و لباس هايم را گوشه اي روي کف سراميکي و سفيد حمام انداختم. وارد وان شدم. صداي به هم خوردن در را شنيدم و فرياد بلند کيانا که نامم را بلند صدا مي زد. سرم را زير آب بردم. حس خوبي بود.
سرم را از زير آب بيرون آوردم و صداي وحيد در گوشم پيچيد. سر کيانا داد مي زد.
ـ آروم باش، چرا اين طوري مي کني؟ حسن که گفت برگشته، کيف و موبايلش هم که اين جاست حتما رفته ... کجا داري ميري؟
صدايش واقعا عصبي بود. چند لحظه بعد در حمام با شدت باز شد. آن قدر شديد، که با برخورد به ديوار دوباره برگشت. دست کيانا بود که مانع از بسته شدن دوباره ي در شد. با دقت به چهره اش خيره شدم. چشمانش کاملا قرمز بود. رنگ به چهره نداشت. صورتش خيس بود. گريه کرده بود.
به آرامي صدايش کردم.
ـ کيانا؟
چنان ناگهاني و به دور از انتظار با صداي بلند گريه کرد، که شگفت زده صاف نشستم. دست وحيد را ديدم که بازويش را گرفت.
ـ سارا خانم شما حالتون خوبه؟
وحيد سعي داشت کيانا را به سمت خود بکشد، اما کيانا از جايش تکان نمي خورد.
گفتم:
ـ کيانا اون در رو ببند يخ کردم.
دست وحيد را به سختي پس زد و از جا بلند شد. وارد حمام شد و در را بست. جلو آمد. نگاهش را ديدم که سر تا پايم را با دقت از نظر مي گذراند. مي دانستم به چه چيز فکر مي کند.
گفتم:
ـ من خوبم، فقط فکر کنم بدجوري سرما خوردم.
هر دو دستش را جلوي صورتش گرفت و با صدايي که پشت دستانش خفه شده بود، دوباره گريه کرد. نگرانم بود. دلم مي خواست چيزي بگويم، چيزي که آرامش کند، چيزي که باعث شود تا آن اندازه خودش را زجر ندهد، اما واقعا نمي دانستم چه بايد بگويم. چند دقيقه طول کشيد تا آرام شد. نزديک تر آمد و به سمتم خم شد.
با صداي لرزان گفت:
ـ بلند شو، اين طوري بدتر ميشي. اجازه بده کمکت کنم.
اگر مي توانستم حضور دستش را روي بدنم تحمل کنم، از کمکش فوق العاده خوشحالم مي شدم. سرم را به علامت منفي تکام دادم و به سختي از جا بلند شدم. کمک کرد حوله را به تن کنم. قبل از من بيرون رفت. وارد اتاق که شدم، در را بسته بود و داشت با عجله از داخل کمد، لباس بيرون مي آورد. لبه ي تخت نشستم.
صداي حامد را شنيدم که گفت:
romangram.com | @romangram_com