#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_204
ـ کسي اين جاست؟
تنها چيزي که شنيدم، برگشت سريع صداي خودم بود. آن جا نمي توانست خيلي بزرگ باشد. دو قدم و نيم به عقب برداشتم. با برخورد پشتم به چيزي، متوقف شدم. در بود. مي توانستم جنس سردش را زير دستانم احساس کنم. دستم را روي در کشيدم و به ديواري زبر رسيدم. ديوار را ادامه دادم. دو قدم جلوتر، به کنج ديوار رسيدم. چهار قدم ديگر و باز کنجي ديگر و باز هم بعد از چهار قدم به کنج رسيدم. يک اتاق حدودا شانزده متري، با دري آهني و سرد، بدون هيچ پنجره يا روزن نوري، همراه با ديواري زبر. آن جا حتي يک صندلي يا سکوي بلندي نداشت. هواي اتاق سنگين بود و خيلي سرد. بوي تعفن مي داد. حتي نمي خواستم در مورد نشستن روي زمين فکر کنم. شروع کردم به قدم زدن. فکر کردن در مورد اتفاقي که مرا به اين جا، به اين اتاق تاريک و سرد رسانده بود، واقعا بيهوده بود. من دقيقا مي دانستم دليل حضورم چيست، اما تنها چيزي که درک نمي کردم، چرايي اش بود. حامد و کيانا بارها و بارها تذکر داده بودند که اين ارتباطاتم با ناسا و سازمان فضايي درست نيست. در ارتباط با صالحي، قرار بود رابطه ام با ناسا ناديده گرفته شود، اما چرا حالا اين جا بودم؟
سوزش گلو و سردردم هر لحظه بيشتر مي شد. حتي يک فنجان قهوه ي غليظ يا يک ليوان نسکافه ي بزرگ هم مي توانست اين سوزش و درد را تخفيف دهد. واضح بود درخواست چنين چيزهايي، بي نتيجه است. بعد از يک ساعت، دچار سرگيجه شدم. اين حرکت مدام و يک نواخت، در اتاقي کوچک و محدود، حس بدي داشت. ايستادم و به کنج تکيه دادم. سعي کردم با حرکت يک نواخت و دايره وار انگشتانم، روي شقيقه ام، درد سرم را کاهش بدهم، ولي بي فايده بود. خستگي را در تک تک عضلات ماهيچه ي پايم احساس مي کردم. انکار کردن نتيجه اي نداشت. سرما خورده بودم و سرماي اين اتاق تاريک، بيشتر از چيزي که انتظارش را داشتم، آزار دهنده بود.
بعد از گذشت سه ساعت از ورودم به اتاق تاريک، مقاومت در مقابل نشستن روي زمين واقعا سخت بود. کنج ديوار نشستم. سرمايي که از زمين بالا مي آمد و در وجودم مي پيچيد، باعث شد به لرزه بيفتم. پاهايم را در آغوش کشيدم. گرما را به راحتي تحمل مي کردم، ولي سرما را نه. چشمانم را بستم. بدترين کاري که مي توانستم انجام دهم، خوابيدن بود. ميان دانستن و عمل کردن، به اندازه ي صدها هزار سال نوري فاصله بود. خوابيدن اشتباه بود، ولي خوابيدم.
با پيچيده شدن صداي باز شدن در، ميان ديوارهاي آن اتاق شانزده متري. چشمانم را به زحمت باز کردم و خيلي زود از اين حرکت پشيمان شدم. نوري که از در به داخل اتاق مي آمد، خيلي شديدتر از انتظارم بود. چشمانم را باز کردم. تلاش براي بلند شدن از روي زمين نه تنها سخت، بلکه درد آور بود. نفسم را با صدا بيرون دادم.
ـ بيا بيرون.
لرزيدم. تمام عضلات بدنم سخت و منقبض شده بود. بيشتر از پنج دقيقه طول کشيد تا توانستم از جا بلند شوم و صاف بايستم. گلويم مي سوخت و نمي توانستم در مقابل سرفه هاي خشکي که گلويم را بيشتر از قبل آزار مي داد، مقاومت کنم. شدت درد سرم دو برابر شده بود. نمي توانستم درست چشمانم را باز نگه دارم. پنج قدم به جلو برداشتم و بعد حس تعادل دوباره به وجودم بازگشت. چشمانم را بستم و چهار نفس عميق کشيدم. هواي بيرون اتاق تازه تر و حداقل پنج درجه گرم تر بود. کش و قوسي به بدنم دادم. نمي دانستم چند دقيقه يا حتي چند ساعت، در همان حال، گوشه ي اتاق سرد، روي زمين، به حالت نشسته خوابيده بودم. بيرون اتاق حس بهتري داشت. به چهره ي نا آشناي دو زن چادري که مقابلم ايستاده بودند، خيره شدم. اميدوار بودم در مورد لمس نشدن، نيازي به توضيح نداشته باشند.
زني که سفيدي پوست چهره اش به شدت به چشم مي آمد گفت:
ـ راه بيفت.
پشت سرش به راه افتادم. براي قدم برداشتن، از تمام انرژي ام استفاده مي کردم. حدس مي زدم براي بازخواست شدن بُرده مي شوم. شايد آن جا مي توانستم تقاضاي يک ليوان نسکافه ي داغ داشته باشم. از چند راهرو که گذشتيم، احساس کردم دقيقا مسيري که از آسانسور به اتاق را طي کرده بوديم را بر مي گرديم. حدسم درست بود. سوار آسانسور شديم. گوشه ي اتاقک ايستادم و چشمانم را بستم. داشتم تصميم مي گرفتم فکر کردن به چه چيزي مي تواند تحمل حضور دو نفر غريبه را در آن فضاي کوچک و تنگ راحت تر کند که آسانسور متوقف شد. بعد از آن دو، خارج شدم. دوباره وارد همان سالن بزرگ با ستون هاي عريض شده بوديم. نمي توانستم بوي نم شديد آن فضا را احساس کنم. چند قدم جلوتر، يک ون سفيد با شيشه هاي دودي، متوقف شده بود. سوار شدم. سوال کردن در مورد مقصد بي فايده بود. ترجيح مي دادم انرژي ام را براي سوال هايي که بدون هيچ شک و ترديدي بي جواب مي ماند، صرف نکنم. فقط همان زن که چهره اي به شدت سفيد داشت، سوار شد. باز هم گوشه اي دور از دسترس را براي نشستن انتخاب کردم. اين که زن جايي نزديک در نشست، خوب بود. دست راستم را روي پشتي صندلي گذاشتم و سرم را به روي دستم تکيه دادم. چشمانم را بستم. نيازي به خواب نداشتم، ولي نياز داشتم چشمانم را ببندم. همين باز نگه داشتن چشم ها، انرژي باور نکردني اي را از من مي گرفت.
با اطمينان مي توانستم بگويم، بيشتر از دو ساعت گذشته بود که ون کامل متوقف شد و زن در را باز کرد.
ـ پياده شو.
منتظر شدم او پياده شود. زيادي به در نزديک بود. انتظار بي فايده بود. با حفظ فاصله از او که با اخم نگاهم مي کرد، پياده شدم. با تعجب اول به دانه هاي درشت برف خيره شدم و بعد به آسمان. شب نبود، ولي با ابرهاي خاکستري که آسمان را پوشانده بودند، اجازه نمي داد حدس درستي در مورد اين که چه زماني از روز است، بزنم. نکته ي عجيب تر، فضاي اطرافم بود. آن جا آن قدر آشنا بود، که حتي نيازي به فکر کردن در موردش نداشته باشم. ون انتهاي کوچه اي توقف کرده بود، که برج پارميس در آن قرار داشت. مرا برگردانده بودند؟ چرا؟ به سمت زن چرخيدم. کيف و موبايلم را به سمتم گرفت.
گفت:
ـ مي توني بري.
واقعا نيازي به گفتن چنين جمله اي نبود تا درک کنم مي توانم به خانه بروم. با گرفتن کيف و موبايلم، در را بست و لحظه اي بعد ون به راه افتاد. به جاي خالي پلاکش خيره شدم. ون در پيچ خيابان ناپديد شد. به کوچه ي خلوت خيره شدم. به جز زن جواني که ميان کوچه ايستاده بود و با موبايلش حرف مي زد، کس ديگري ديده نمي شد. با گام هاي کوتاه و خسته، به راه افتادم. بايد با صالحي حرف مي زدم، اما بعد از گرفتن يک دوش و خوردن نسکافه اي که سوزش گلويم را تسکين دهد.
با وارد شدن به لابي، سرايدار کچل از جا بلند شد. بر خلاف هميشه، هيچ لبخندي بر لب نداشت.
ـ خانم مجد؟
بي توجه به سمت آسانسور رفتم. هر کار واجبي که داشت، مي توانست به کيانا بگويد. پيشاني ام را به آينه تکيه دادم و چشمانم را بستم.
romangram.com | @romangram_com