#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_203
ـ جلو نيا.
نفسش را با صدا بيرون داد و اخمش بيشتر شد. مي ديدم که بيهوده سعي دارد جدي به نظر برسد. من خيلي بيشتر از او در مورد هر حرف و حرکتم جدي بودم. ديدم که باز قدمي به جلو برداشت.
صداي يزدان پناه که نامش را بلند خواند باعث شد بايستد.
ـ کبيري!
ديدم که صورتش در عرض ثانيه اي کوتاه، قرمز و بعد سياه شد. جايي نزديک به در را براي نشستن انتخاب کرد. چشمانم را بستم و سرم را به پنجره هاي دودي و سرد ون تکيه دادم. خميازه کشيدم و خيلي سريع به سرفه افتادم. سوزش گلويم آزار دهنده تر از چند دقيقه قبل شد. احساس سرما مي کردم. دست به سينه شدم و کمي خود را جمع کردم. پچ پچ آرامشان را مي شنيدم. خسته بودم. خوابم برد.
با احساس توقف اتومبيل، چشمانم را باز کردم. همين چند دقيقه خواب سبک هم، براي بهتر شدن حالم کافي بود.
زن با لحن بدي گفت:
ـ پياده شو.
اخم کردم و بعد از او پياده شدم. سالن بزرگي بود، با ستون هاي عريض. بوي نم مي داد و خيلي تاريک بود. دوباره خميازه کشيدم. جلالي به سمت چپ، جايي که فقط تاريکي اش پيدا بود، به راه افتاد. من و کبيري هم با چند گام فاصله به دنبالش رفتيم. اين فاصله هاي نزديک، ناراحت کننده بود. آسانسور؟ واقعا اميدوار نبودم بتوانم حضور دو نفر را در يک آسانسور تحمل کنم. قبل از همه وارد شدم. حتي آسانسور هم تاريک تر از حد معمول به نظر مي رسيد. بوي بدي هم مي داد. زن چشم سبز وارد شد و دکمه ي منفي چهار را فشار داد. منفي چهار! در بسته شد. عدم حضور جلالي در آسانسور، احساس بهتري بود. چرخيدم و به آينه، به چهره ي خودم، خيره شدم. زير چشمانم هاله ي سياهي ديده مي شد و رنگم خيلي پريده بود. به سرفه افتادم. اگر در خانه بودم، کيانا برايم قرص مسکني مي آورد تا شايد سردرد و گلو دردم بهتر شود. آسانسور متوقف شد. کبيري قبل از اين که بازويم را بگيرد، مکث کرد. کمي خودم را عقب کشيدم و خارج شدم. دو زن چادري که يکي مقنعه ي مشکي و ديگري مقنعه ي سرمه اي رنگي به سر داشت، بيرون آسانسور ايستاده بودند. نفسم را با صدا بيرون دادم. باز هم دو چهره ي نا آشنا و باز هم حس بد نزديکي به آدم ها وجودم را پر کرد.
گفتم:
ـ فقط به من دست نزديد. هم پا دارم، هم گوش و هم چشم. فقط بگيد کجا بايد برم؟
چشمان متعجب آن دو، متوجه پشت سرم، جايي که کبيري ايستاده بود، شد. حرکت کبيري را نديدم، ولي زني که مقنعه ي سرمه اي به سر داشت و کوتاه قدتر از آن يکي به نظر مي رسيد، داخل راهروي بلند مقابلم به راه افتاد. پشت سرش حرکت کردم. صداي قدم هاي خفه ي دو نفر را به وضوح از پشت سرم مي شنيدم. بعد از دو دقيقه چرخيدن در راهروهاي تو در تويي که هر کدام تاريک تر از ديگري به نظر مي رسيد، زن مقابل در آهني ايستاد. با کليدي که از جيب راست مانتوي بلندش بيرون آورده بود، در را باز کرد.
صداي نا آشنايي از پشت سرم گفت:
ـ برو تو.
به فضاي سياه داخل اتاق خيره شدم. احتمالا آخرين چيزي که در اين جهان مي توانست مرا بترساند، همان تاريکي بود. من با تاريکي آسمان بزرگ شده بودم. وارد شدم. در با صداي خفه اي پشت سرم بسته شد. نفسم را با صدا بيرون دادم. بي هيچ دليلي گونه ام سوخت.
انتظار براي عادت کردن چشمانم به تاريکي فضاي اطرافم، بي فايده بود. آن جا هيچ نوري نبود. سياهي مطلق. هر چيزي برايم تداعي کننده ي بخشي از آسمان بود. سياهي آن جا مرا بي اختيار به ياد ماده ي تاريک مي انداخت. بايد در مورد تحقيقاتي که در ايتاليا به روي ماده ي تاريک انجام مي شد، از سعيد يا شايد رابرت سوالاتي مي پرسيدم. اطلاعات آن دو احتمالا بيشتر از من بود. قدمي به جلو برداشتم. چيزي نبود. يک قدم ديگر. باز هم هيچ چيز.
گفتم:
romangram.com | @romangram_com