#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_202
حکم را برگرداندم و گفتم:
ـ کارت شناسايي.
اخمي ميان ابروانش نشست. از جيب کتش کيف پول چرم قهوه اي تيره اي را بيرون کشيد. سوزش گلويم ناراحت کننده بود. حضور نزديکشان هم ناراحت کننده بود. کارتي را به سمتم گرفت. سيد محمد حسين يزدان پناه. متولد سال شصت و يک بود. در عکس روي کارتش ريش بلندي داشت. به ته ريشش خيره شدم. خال کم رنگي درست نوک بيني اش قرار داشت. کارتش متعلق به سازمان اطلاعات بود.
کارت را برگرداندم و گفتم:
ـ باشه.
زن قدمي به جلو آمد. هنوز گيج و سردرگم به نظر مي رسيد. انتظار حرکتم را نداشت. هيچ کدامشان انتظار نداشتند.
سريع ادامه دادم:
ـ اما، هيچ کدومتون حق نداريد به من دست بزنيد، خصوصا اون خانم.
اخم ميان ابروان سيد محمد حسين يزدان پناه بيشتر شد.
گفتم:
ـ هر کجا قراره بريم، فقط کافيه راهنماييم کنيد. دو تا پا دارم که مي تونم باهاشون راه بيام، اما اگه دستتون به من بخوره، مي تونيد انتظار داشته باشيد عکس العمل خيلي بدي از خودم نشون خواهم داد.
زن باز هم جلو آمد. سريع گارد گرفتم و با اشاره ي انگشت، او را به جلو آمدن دعوت کردم. سعي مي کرد آرام به نظر برسد، اما اصلا موفق نبود.
سيد محمد حسين يزدان پناه گفت:
ـ باشه، ولي حتي فکر فرار رو بکني، اون وقت ...
صاف ايستادم و گفتم:
ـ کجا برم؟
با دست راست به سمت ديگر کوچه اشاره کرد. ون سياهي، چهار ماشين عقب تر از اتومبيل پارک شده ام، متوقف شده بود. با گام هايي بلند به راه افتادم. ناديده گرفتن آن سه نفر که در نزديکي ام گام بر مي داشتند، کار سختي بود.
مقابل در ون، با کلام محکم و قاطع سيد محمد حسين يزدان پناه، کيف و موبايلم را به دست زن دادم. ديدم که زن خيلي سريع موبايلم را خاموش کرد. اميدوار بودم علي رضا آن وقت شب تصميمي براي زنگ زدن به من نداشته باشد. به تلفن هاي کيانا و حامد جوابي نداده و در آخرين مکالمه ام با علي رضا، چيزي در مورد تصميمم براي برگشتن نگفته بودم. قبل از همه وارد ون شدم و جاي دنج و دوري را براي نشستن انتخاب کردم. زن را ديدم که به قصد نشستن در کنارم به سمتم آمد.
با اخم و اشاره ي دست سريع گفتم:
romangram.com | @romangram_com