#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_201


ـ مي شنوم، حرفتون رو بزنيد.

مردِ مو قهوه اي با اخم گفت:

ـ خانم بفرماييد شما، بايد با ما تشريف بياريد.

فقط براي چند لحظه چشمانم را بستم. به خوبي تپش تند شقيقه هايم را احساس مي کردم.

به چشمان مرد خيره شدم و گفتم:

ـ چرا؟

مردي که سمت چپم ايستاده بود گفت:

ـ ما حکم جلب شما رو داريم.

ـ حکم و مدرک شناساييتون رو ببينم.

اشاره ي کوچک مرد مو قهوه اي را به زن ديدم و زن جلو آمد. قبل از اين که دستش بازويم را لمس کند، مچ دستش را گرفتم و پيچاندم. زن چرخي خورد و پشت به من متوقف شد. با دست ديگرم ضربه ي آرامي به ميان کتف هايش وارد کردم و رهايش کردم. زن دو قدم به جلو برداشت. گارد گرفتم. دو مرد به سمتم قدمي برداشتند. عکس العملشان خيلي کندتر از چيزي بود که انتظارش را داشتم.

محکم گفتم:

ـ اگه دستتون به من بخوره، زنده نمي مونيد.

از چهره هايشان خواندم که جا خوردند.

قبل از اين که به فکر عکس العمل ديگري باشند، ادامه دادم:

ـ حکم جلب و مدرک شناساييتون رو ببينم تا باهاتون بيام.

مرد سمت چپي با اخم به سمتم آمد. تمام حرکاتش را زير نظر داشتم، پس قبل از اين که حتي براي دست زدن به من حرکتي انجام دهد، مي توانستم با دو حرکت ساده او را روي زمين بيندازم.

مرد مو قهوه اي محکم گفت:

ـ جلالي؟ ولش کن.

جلالي صاف ايستاد. من هم صاف ايستادم. دلم تخت راحتم را مي خواست. تپش هاي شقيقه ام شدت پيدا کرده بود. مرد مو قهوه اي از جيب داخلي کتش، برگه اي را بيرون کشيد و به سمتم گرفت. حکم جلب درست بود. فقط نمي دانستم چرا؟

romangram.com | @romangram_com