#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_199
حسام قدم بلندي به سمتم برداشت و فقط يک ثانيه ي کوتاه طول کشيد تا کيانا ميان من و او قرار گرفت و با صداي محکم گفت:
ـ آقاي شفيعي بفرماييد بيرون.
حسام با اخم چرخيد و دور شد.
کيانا با اخم و رنگي که هنوز به شدت پريده به نظر مي رسيد، به سمتم چرخيد و دست به کمر زد. سياهي زير چشمانش توجهم را جلب کرد. چقدر بد حال به نظر مي رسيد.
محکم و عصبي گفت:
ـ حواست باشه چي رو پرت مي کني! الان من بايد تمام اين برگه ها رو دوباره به ترتيب بچينم.
ابروهايم بالا رفت. شنيدن اين حرف ها از کياناي حرف گوش کن و آرام، عجيب به نظر مي رسيد. امکان نداشت در شرايط عادي کيانا از چنين کلماتي استفاده کند.
ـ چي شده؟
آشکارا دستپاچه شد و هول کرد.
سريع سرش را به دو طرف تکان داد و بريده بريده گفت:
ـ چي؟! هيچي. چرا بايد ... چرا بايد چيزي بشه؟ همه چيز خوبه. نسکافه مي خوري؟
قدمي به عقب برداشت. واقعا انتظار داشت باور کنم همه چيز خوب است؟ او دروغگوي خوبي نبود و خودش خوب اين موضوع را مي دانست.
نشستم و گفتم:
ـ نه، دارم ميرم.
با احتياط پرسيد:
ـ کجا؟
لپ تاپ را درون کيف مخصوصش قرار دادم و گفتم:
ـ کرمان، احتمالا.
شگفت زده ام کرد. هر بار که در مورد اين سفرهاي ناگهاني چيزي مي گفتم، اخم مي کرد، اما اين بار نفسش را با صدا بيرون داد.
romangram.com | @romangram_com