#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_198


مقاله اش را بستم و مقاله ي شايان بينش را باز کردم.

ـ چي شد؟

سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خيره شدم. جاي بوسه ي علي رضا روي گونه ام سوخت و محو آسمان پر نور چشمان حسام شدم. "لعنتي"

ـ سارا من دوست دارم بيشتر باهات آشنا بشم. مي تونيم با هم ...

اخم کردم و سريع نگاهم را به نام شايان بينش دوختم.

نفس عميقي کشيدم و گفتم:

ـ اسم افتضاحي داره، اما بد نيست.

ـ يعني چي؟

از جا بلند شدم و گفتم:

ـ مي توني تمام چيزهايي که تا الان نوشتي رو پاک کني. مقاله ي بعديت رو ميدي به محمدي، اگه تييد کرد، خودش مي فرسته بالا، بعد من مي خونمش و شايد چاپش کردم.

ـ اما خانم محمدي که ...

اخم کردم و محکم گفتم:

ـ تمومش کن. مي توني بري.

از جا بلند شد و گفت:

ـ ميشه لطفا شماره ي موبايلت رو داشته باشم؟

لپ تاپم را بستم و با صداي بلند کيانا را خواندم.

ـ سارا؟

دسته ي کاغذهايي که روي ميز بود را برداشتم و همزمان با باز شدن در توسط کيانا، همه را به سمت حسام پرتاب کردم. برگه ها از هم جدا شدند. صداي هين بلند کيانا را شنيدم و نگاهم را از چشمان گرد شده از تعجب حسام گرفتم.

ـ گم ميشي بيرون يا خودم بيام سر وقتت؟

romangram.com | @romangram_com