#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_197
ـ نمي دونم، همين الان تصميم گرفتم. يه جايي که آسمونش ابري نباشه، جايي که حس خوبي داشته باشم.
ـ مگه الان، توي بغل من، حس خوبي نداري؟
چشمانم را بستم. به سوالش جوابي ندادم. براي ده دقيقه در همان حال، ميان آشپزخانه ي شلوغ، ساعت دوازده و سي و سه دقيقه شب، بدون هيچ موسيقي، با ريتم آرام و يک نواخت رقصيديم.
بي هيچ کلامي از هم جدا شديم. کنارش در اتومبيل نشستم و طول مسير را در سکوت گذرانديم.
قبل از پياده شدن مقابل برج پارميس گفت:
ـ لطفا گوشيت رو خاموش نکن.
پياده شدم و در را بستم. وارد لابي شدم. سرايدار کچل از جا بلند شد. شنيدم که رفت. من تمام آن ده دقيقه رقص، زماني که براي آماده شدن صرف کرده بودم، اين مسير بيست دقيقه اي تا خانه، از زمان وارد شدن به لابي تا سوار شدن به آسانسور، من تمام آن زماني که آسانسور بالا رفت، وارد خانه شدم، لباس عوض کردم و روي تخت قرار گرفتم و خوابم برد، داشتم به جاي آن بوسه روي صورتم فکر مي کردم. شب خوبي بود. علي رضا گفته بود شب خوبي خواهد بود. علي رضا.
سحابي سه تکه (بيست و هفت) اين عنوان مقاله ي جديد شايان بينش بود. بارها و بارها تذکر داده بودم که از نام ستاره ها و سحابي ها براي عنوان مقاله استفاده نکنند، اما اين تذکرها براي شايان بينش بي فايده بود. فقط براي برداشتن لپ تاپم به دفتر برگشتم، اما ديدن حسام شفيعي، باعث شد سفرم کمي با تاخير انجام شود.
همزمان با باز شدن در، صداي سلامش را از پشت سرم شنيدم. لبخند پهني روي لب آورد و چشمانش هنوز آسمان داشت. نفسم را با صدا بيرون دادم و وارد شدم. کيانا با رنگي پريده و حرکاتي شتاب زده، جلو آمد و سلام داد. کاملا عصبي به نظر مي رسيد. نگاهم به سمت اتاق حامد کشيده شد. تلفن به دست، ميان اتاقش قدم مي زد و من راحت مي توانستم تک تک کلماتي که داد مي زد را بشنوم.
ـ آخه چطور چنين چيزي ممکنه اتفاق بيفته؟ آخه اين جا قانون نداره؟ به همين راحتي؟ اگه اومدن سراغش چي کار کنم؟ شما که خودتون خوب مي دونيد اون دست من امانته.
نگاهش را ديدم که به رويم ثابت ماند و اخم کرد. ادامه ي مکالمه اش را بدون داد و فرياد زدن انجام داد، اما چيزي اين ميان درست نبود.
حسام پشت سرم تا دم در اتاق آمد و قبل از اين که وارد شود، در را محکم بستم. قبل از اين که به ميز برسم، در زد. نفسم را با صدا بيرون دادم و پشت ميز نشستم.
در را باز کرد و گفت:
ـ اجازه دارم بيام داخل؟
نگاهم به پوشه ي جديد روي دسکتاپم افتاد که نامش تاريخ روز بود. بازش کردم. با گوشه ي چشم ديدم که وارد شد. نام حسام شفيعي روي يکي از فايل ها نوشته شده بود. فايل را باز کردم. "سياره ي پنج ميليارد ساله" نوشته ي حسام شفيعي. پيدا کردن يک نام خوب براي مقاله اي در مورد خورشيد، نمي توانست آن قدر هم سخت باشد که از ترکيب واژه هاي تکراري و کسل کننده استفاده مي کرد.
نفسم را با صدا بيرون دادم و گفتم:
ـ مي خونمش.
ـ من الان نظرت رو مي خوام.
"نظرت؟" از کي تا به حال اين طور راحت و صميمي حرف مي زد؟ خيلي سريع مقاله اش را خواندم. در تمام مدت، روي مبل نشسته بود و سنگيني نگاهش را حس مي کردم.
romangram.com | @romangram_com