#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_196
سرش را نزديک تر آورد و گفت:
ـ بوسيدنت بايد حس خوبي داشته باشه.
نگاهم بي اختيار به روي لبانش ثابت ماند.
لبخند زد و ادامه داد:
ـ مي خوام ببوسمت. يه بوس کوچولو.
و چقدر ترکيب اين سه کلمه در کنار هم برايم آشنا بود. "يه بوس کوچولو" فشار دستش روي پهلويم بيشتر شد. اين همه نزديکي بد بود و شايد خوب بود و لبانش نرم و کوتاه روي گونه ام قرار گرفت. آتش گرفتم، سوختم، دلم پيچ خورد و واقعا براي چند ثانيه فراموش کردم، من، سارا مجد، فراموش کردم چطور بايد نفس کشيد.
دستانم را روي قفسه ي سينه ام گذاشتم و قبل از اين که او را به عقب هل بدهم گفت:
ـ نکن سارا، آروم باش. جات خيلي خوبه.
ـ مي خوام برم.
ـ باشه، ولي چند دقيقه ي ديگه. ما داشتيم مثل دو تا ديوونه وسط يه آشپزخونه ي شلوغ مي رقصيديم. کيوان ازت خوشش اومده بود. اون جلوي هر کسي شوخي نمي کنه و جک نميگه.
دکمه ي پيراهن مردانه اش را ميان دو انگشت گرفتم. "لعنتي" اين کلمه مرتب در ذهنم تکرار مي شد و انگار قصد متوقف شدن هم نداشت. آرنج دستانم که روي قفسه ي سينه اش قرار گرفته بود، مي سوخت. خوب بود؟ خوب نبود؟ خوب بود و خوب نبود.
گقتم:
ـ اين جا خيلي گرمه.
صداي آرام خنده اش را شنيدم و بعد گفت:
ـ عوضش بيرون هنوز داره برف مياد.
ـ فردا مي خوام برم سفر.
جدي پرسيد:
ـ کجا؟
شانه بالا انداختم و به گردنش خيره شدم.
romangram.com | @romangram_com