#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_195
گوشه ي لبم بالا رفت و گفتم:
ـ ديوونه شدي؟
دستم را گرفت و گفت:
ـ چه اشکالي داره؟ اين همه ديوونه توي دنيا، دو تا کمتر يا دو تا بيشتر، خيلي توي اصل قضيه ي ديوانگي تفاوتي ايجاد نمي کنه.
لبخندش عميق تر شد و مرا به سمت خود کشيد. دستش به آرامي روي پهلويم قرار گرفت و خيلي آرام شروع کرد به حرکت کردن. با ريتمي آرام و يک نواخت، کمي به سمت چپ و کمي به سمت راست متمايل شد. سريع تر از بار قبل با حرکتش هماهنگ شدم.
گفتم:
ـ ما داريم ساعت دوازده و بيست و هشت دقيقه شب، وسط يه آشپزخونه ي شلوغ، بدون آهنگ مي رقصيم.
لبخندش عميق شد و گفت:
ـ به نظرت اين فوق العاده نيست؟
ـ بستگي داره چطوري بهش نگاه کني!
به چشمانم خيره شد و احساس کردم کمي، فقط کمي، نزديک تر شد.
گفت:
ـ چرا اصلا داري بهش نگاه مي کني؟ فقط احساسش کن. اين طوري اصلا شبيه دو تا ديوونه يا احمق به نظر نمي رسيم.
نگاهش نکنم؟ احساسش کنم؟
ـ خيلي بوي خوبي ميدي.
از روي شانه اش به قهوه جوش خيره شدم و گفتم:
ـ عطر تو هم خوبه.
ـ خودم چي؟ من خوبم؟
به چشمانش خيره شدم. جوابي براي سوالش نداشتم. "من خوبم ؟" منِ او که بود؟ چه بود؟ او را نمي شناختم، شايد هم به اندازه ي کافي نمي شناختم.
romangram.com | @romangram_com