#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_194
ـ پارسا خيلي ازت خوشش اومده بود.
حرفش دقيقا نمي توانست همين باشد.
گفتم:
ـ بر خلاف درسا.
در ماشين ظرفشويي را باز کرد و گفت:
ـ براي اين که درسا هيچي در مورد تو نمي دونه.
شانه بالا انداختم و دسته ي بشقاب ها را به دستش دادم.
ـ خيلي اهميتي نداره.
با مکث طولاني پرسيد:
ـ امشب خوش گذشت؟
ـ شلبي بامزه ست، دوست دارم پاپي رو هم ببينم.
ـ و؟
گفتم:
ـ امشب خوب بود.
لبخند زد و گفت:
ـ پارسا که حسابي شيفتت شده.
ـ خيلي شبيه خودته.
دستش را به سمتم گرفت و گفت:
ـ با من مي رقصي؟
romangram.com | @romangram_com