#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_193


چرخيدم و پرسيدم:

ـ اگه اين جا دستام رو بشورم اشکالي نداره؟ پشيمون شدم، مي خوام کمکت کنم.

نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:

ـ درسا هنوز نمي شناستت، انتظار نداشته باش ...

ـ اين جواب سوال من نبود.

ـ اشتباه از من بود که ...

پايم را به زمين کوبيدم و گفتم:

ـ علي رضا سوال من رو جواب بده.

سرش را تکان داد و بعد از مکث طولاني گفت:

ـ راهنماييت مي کنم، تو دستشويي دستات رو بشور.

شب خوبي بود، همان طور که علي رضا گفته بود. قيافه ي خشمگين درسا، بعد از ديدن گوشه ي ناقص شده ي لازانيا سر ميز شام، ديدني بود و حرف ها و بهانه هاي علي رضا براي اين نقص، خنده دار. سر ميز شام خيلي راحت نبودم، ولي آن قدرها هم که تصور مي کردم سخت و غير قابل تحمل نبود. ميان علي رضا و پارسا نشسته بودم. درسا دقيقا روبرويم قرار داشت و حس مي کردم که حتي کوچک ترين حرکاتم را هم تحت نظر دارد. پارسا از هر موقعيتي براي مطرح کردن سوال هاي پر از کنجکاوي اش استفاده مي کرد و البته که بيشتر سوال هايش بي جواب مي ماند. سکوت درسا و البته نگاه هاي سنگينش، بر خلاف چيزي بود که علي رضا گفته بود و من انتظارش را داشتم. نگاه هاي کيوان اما، سنگيني و اخم کوچک نگاه هاي درسا را نداشت.

بعد از شام باز هم ميان علي رضا و پارسا نشستم. شلبي روي پايم بود و گاهي در مقابل دست علي رضا که براي نوازش گردنش جلو مي آمد، غرش مي کرد و دندان نشان مي داد. جک هاي کيوان و اخم و غرغرهاي درسا از سر به سر گذاشتن هاي علي رضا ديدني بود. لبخند مي زدم. شب خوبي بود.

با علي رضا، پارسا و کيوان، ايکس باکس بازي کردم. يک بار از پارسا شکست خوردم و دو بار علي رضا را بردم. هيجان انگيزترين بازي با کيوان بود. تشويق شدن هاي کيوان از طرف درسا جالب بود و اعتراض من به تقلب هاي زيرکانه ي کيوان بي نتيجه. لبخند مي زدم. شب خوبي بود.

ساعت از دوازده گذشته بود که پارسا با چشمان خوابالود شلبي را در آغوش گرفت و خداحافظي کرد. خداحافظي درسا کمي سرد و رسمي بود و کيوان با لبخند و صميمي، قبل از خروج کامل از خانه، آخرين جکش را گفت و با لبخند رفت.

پالتويم را برداشتم و قبل از اين که به تن کنم، از دستم کشيده شد. به علي رضا اخم کردم.

با لبخند گفت:

ـ سخت نگير خانمي. بيا با هم يه نوشيدني گرم بخوريم، بعد مي رسونمت.

پالتويم را روي مبل انداخت و به آشپزخانه رفت. آشپزخانه خيلي به هم ريخته به نظر مي رسيد. قهوه جوش را روشن کرد و از داخل کابينت دو فنجان سفيد با حاشيه هاي طلايي بيرون کشيد.

روي ميز بشقاب ها را دسته مي کرد، اما متوجه نگاهش بودم که هر چند لحظه يک بار، روي صورتم مکث مي کرد.

romangram.com | @romangram_com