#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_192
ـ نه نميام، مي خوام پيش شلبي باشم.
رو به پارسا ادامه دادم:
ـ شلبي يعني چي؟
پارسا شانه بالا انداخت و گفت:
ـ نمي دونم.
علي رضا گفت:
ـ سارا واقعا نمي خواي بياي کمکم؟ من، علي رضا، دست تنها، گناه ندارم؟
از چهره ي مظلومي که به خود گرفته بود به خنده افتادم و گفتم:
ـ من، سارا، شلبي، گناه ندارم؟
کيوان با صدا خنديد. صداي خنده ي آرام درسا را هم شنيدم. علي رضا لبانش را به هم فشرد، اما نتوانست لبخندش را مخفي کند.
ـ باشه سارا خانم، يادت باشه به هم مي رسيم. وقتي کمکت نکردم ظرف هات رو بشوري، ياد اين روز بيفت.
اخم آشکار درسا را به خودم ديدم. سنگيني نگاه کيوان را احساس کردم. سرم را پايين انداختم و به نوازش گردن شلبي ادامه دادم.
درسا گفت:
ـ علي رضا خان چشمم روشن!
علي رضا گفت:
ـ درسا جان بعد حرف بزنيم؟ نمي خوام امشب به خاطر چيزهاي ساده خراب بشه.
ـ چيزهاي ساده؟ ظرف شستن تو خونه ي ...
از جا بلند شدم و شلبي را روي مبل گذاشتم. به سمت آشپزخانه رفتم. من از علي رضا هيچ چيز نخواسته بودم. نه دعوت به اين ميهماني و نه شستن ظرف ها. شنيدن قضاوت هاي اشتباه در مورد خودم، چيز عجيبي نبود، به آن ها عادت داشتم. شير آب را باز کردم و منصرف شدم.
ـ سارا؟
romangram.com | @romangram_com