#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_185


ـ من هم سردبير مجله مدرسمون هستم. من خودم چند تا مطلب در مورد نجوم توي مجله نوشتم.

ابروهايم بالا رفت.

ـ در مورد چي بود؟

گلويش را صاف کرد و گفت:

ـ در مورد مشتري بود و اين که چرا زحل دورش اون جوريه.

"چرا زحل دورش اون جوريه؟" لبخند زدم.

کمي به سمتم خم شد و گفت:

ـ اگه دوست داشته باشي آخرين کارمون رو ميدم دايي علي رضا برات بياره. البته بايد يکي از مال خودم بهت بدم، آخه ما مجله مون رو توي تمام مدرسه هاي منطقه ي دو پخش مي کنيم و شايد نتوني پيداش کني. مجله ي من خيلي طرفدار داره.

به چشمانش خيره شدم و گفتم:

ـ خيلي خوبه.

ـ اگه خواستي مي توني از مطلب هايي که ما توي مجله مون در مورد نجوم نوشتيم استفاده کني.

چشمان توسي داشت. حتي نمي توانستم حدس بزنم چند سال دارد يا کلاس چندم است.

گفتم:

ـ مجله ي من به زبان فرانسه و انگليسي هم چاپ ميشه. مي تونم توي شماره ي بعدي، مقالت رو که در مورد اين که چرا زحل دورش اون جوريه چاپ کنم.

چشمان پارسا گرد شده بود و دهانش نيمه باز مانده بود. صداي خنده ي علي رضا را از پشت سرم شنيدم و اخم درسا توجهم را جلب کرد.

علي رضا گفت:

ـ سارا خانم اين خواهر زاده ي من رو اذيت نکن.

سرم را چرخاندم و گفتم:

ـ من اذيت نکردم، خيلي جدي بهش گفتم.

romangram.com | @romangram_com