#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_186


لبخندش پر رنگ شد.

پارسا از جا پريد و گفت:

ـ واقعا؟

ـ آره.

ـ مرسي سارا جون.

اگر يک ثانيه ديرتر از جا پريده بودم، خودش را به آغوشم پرت کرده بود. حتي تصور آن همه نزديکي، با کسي که کمتر از ده دقيقه از آشناييمان مي گذشت، تمام عضلات بدنم را منقبض کرد.

درسا با اخم عميقي گفت:

ـ پارسا بيا اين جا کنار خودم بشين.

علي رضا از جا بلند شد و کنارم قرار گرفت.

آهسته گفت:

ـ اون فقط مي خواست ازت تشکر کنه.

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

ـ من هم خوشم نمياد کسي بهم دست بزنه.

درسا گفت:

ـ علي رضا ميشه چند دقيقه تنها با هم حرف بزنيم؟

علي رضا با لبخند ابروهاش را بالا داد و گفت:

ـ الان بر مي گردم. احضار شدم.

با دو گام فاصله، به دنبال درسا وارد آشپزخانه شد. پارسا با اخم روي دورترين مبل به من نشست. يکي از کنترل هاي روي ميز را برداشت و شروع به عوض کردن کانال ها کرد. فرم برجسته ي لبان صورتي رنگش، شبيه لبان قرمز درسا بود.

گفتم:

romangram.com | @romangram_com