#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_184


علي رضا ليوان نسکافه را به دستم داد، کنارم لبه ي مبل نشست و با لبخند گفت:

ـ امروز با مامان حرف زدي؟

درسا گفت:

ـ آره. مي گفت هوا خيلي خوب نيست.

پارسا گفت:

ـ سارا چي کار مي کني؟ کارت چيه؟

علي رضا دستش را روي پشتي صندلي ام گذاشت. حس بهتري داشتم.

ـ توي يه مجله کار مي کنم.

ـ چه مجله اي؟

نيم نگاه کوتاهي به علي رضا انداختم و گفتم:

ـ نجوم.

ـ چه جالب! اون وقت شما اون جا چي کاره اي؟

کنجکاوي اش را با سوال هاي مستقيم مطرح مي کرد. نسکافه هنوز خيلي داغ بود.

ليوان را روي ميز مقابلم گذاشتم و گفتم:

ـ من اونجا رئيسم.

نمي دانستم مي تواند مفهوم سردبير را درک کند يا نه، به خاطر همين از کلمه ي ساده تري استفاده کردم.

ـ منظورت سردبيره؟

سردبير؟ انتظار نداشتم واقعا چيزي در مورد يک مجله بداند. فقط سرم را تکان دادم.

سرش را بالا گرفت و خيلي محکم و پر اعتماد به نفس گفت:

romangram.com | @romangram_com