#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_183
اخم درسا عميق تر شد و علي رضا با لبخند به سمت پارسا رفت.
گفت:
ـ باشه الان ميارم. راحتي؟
سوالش را خيلي آرام پرسيد. سرم را به علامت منفي تکان دادم. تنها حسي که نداشتم، راحتي بود.
آرام گفت:
ـ الان بر مي گردم.
و دوباره به سمت آشپزخانه به راه افتاد. سنگيني نگاه پارسا باعث شد سرم را به سمتش برگردانم.
پرسيد:
ـ سارا چند سالته؟
ـ بيست و شيش.
جرعه اي از نسکافه اش را سر کشيد و گفت:
ـ داداش داري؟ اون چند سالشه؟
اخم کردم. چقدر کنجکاوي هاي علي رضا متفاوت بود!
ـ چطوري با دايي علي رضا آشنا شدي؟
درسا با لبخند رو به پارسا گفت:
ـ عزيزم سارا خانم رو اذيت نکن. شما همکار علي رضا هستيد؟
محکم گفتم:
ـ نه.
به صفحه ي تلويريون خيره شدم. دو مرد در يک پارکينگ، نزديک اتومبيل قرمزي مي رقصيديد. يکي کت آبي کاربني به تن داشت و ديگري کت و شلوار فسفري رنگ. نمي توانستم متوجه زباني که آهنگ مي خواندند بشوم.
romangram.com | @romangram_com