#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_182
لبخندش پررنگ شد و گفت:
ـ باشه سارا. شما دو تا با هم قراره ازدواج کنيد؟
با حرکت دست، هم به من و هم به علي رضا اشاره کرد. ازدواج؟ نفسم را با صدا بيرون دادم. علي رضا و من؟!
ـ پارسا!
صداي معترض درسا بود.
ـ ما دوستيم.
"دوستم" اين دقيقا کلمه اي بود که خودش روي موبايلم ذخيره کرده بود.
علي رضا بلند گفت:
ـ کي چاي مي خوره؟
پارسا گفت:
ـ خودتون نسکافه مي خوريد، اون وقت مي خواي به ما چايي بدي؟
بوي نسکافه مي آمد. بوي عطر علي رضا و بوي عطري گرم. بوي عطر درسا بود.
سنگيني نگاه پارسا و نگاه هاي پنهاني درسا، کلافه کننده بود. دورترين مبل را براي نشستن انتخاب کردم. علي رضا داخل آشپزخانه بود و همين که نمي توانستم ببينمش، کلافه ترم مي کرد. پاي راستم را روي پاي چپم انداختم و پنج ثانيه بعد جاي پاهايم را با هم عوض کردم. پارسا از جا بلند شد و نزديک ترين مبل را به من براي نشستن انتخاب کرد. کمي خود را عقب کشيدم. درسا با اخم نگاهم مي کرد.
ـ کيوان کي مياد؟
علي رضا با دو ليوان نسکافه اي که در دست داشت، به هال برگشت. بوي نسکافه مشامم را پر کرد. باز هم نسکافه مي خواستم.
درسا با لبخند ليوان را از دستش گرفت و گفت:
ـ نيم ساعت، يه ساعت ديگه پيداش ميشه. بايد حتما به کاميار سر مي زد.
گفتم:
ـ نسکافه مي خوام.
romangram.com | @romangram_com