#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_181


I’m freaky, i’mma make sure that your peach feels peachy baby

نگاهم به روي پارسا ثابت ماند. کمي دورتر ايستاده و نگاهم مي کرد. لاغر بود. شلوار جين و تي شرت سرمه اي رنگي به تن داشت. رنگ و مدل موهايش درست شبيه موهاي علي رضا بود.

This ain’t a game you’ll see, you can put the blame on me

(26) Dale munequita ahora ahi, and let it rain over me

دوباره صداي خنده و جيغ درسا بلند شد. نمي دانستم درک درستي از معنا و مفهوم کلماتي که مي شنود و آن طور بلند بر زبان مي آورد، دارد يا نه. علي رضا دوباره او را در آغوش گرفت و با صداي جيغ درسا، بار ديگر او را به دور خودش چرخاند و بعد هر دو متوقف شدند. نگاه علي رضا را ديدم که به رويم ثابت ماند و لبخند زد. حالا درسا هم متوجه حضورم شده بود. چهره ي متعجبش براي چند ثانيه ي کوتاه ميان من و علي رضا چرخيد و بعد لبخندي بزرگ روي لبانش نشست. زيبا بود.

علي رضا رو به من گفت:

ـ خواهرم درسا و خواهر زادم پارسا.

پارسا با لبخند کنار علي رضا قرار گرفت و بلند سلام داد. درسا با لبخند به سمتم آمد. نگاهم متوجه دستش شد که به سمتم دراز شد. به علي رضا نگاه کردم. سرش را تکان داد و لبخند زد.

درسا مقابلم ايستاد و با هيجان گفت:

ـ سلام عزيزم. خوبي؟

علي رضا کنارم قرار گرفت و گفت:

ـ ايشون هم سارا خانم هستن.

به دست درسا نيم نگاهي انداختم. دست دادن با درسا، خواهر علي رضا، نه، نمي توانستم.

ـ سلام.

اين تنها چيزي بود که براي گفتن داشتم. ابروهاي درسا بالا رفت و با تاخير آشکاري دستش را انداخت. اخم محوي روي پيشاني اش نشست و لبخندش محو شد. به پارسا خيره شدم. از عکسي که در ويلا ديده بودم، بزرگ تر به نظر مي رسيد و شباهت حالت چهره اش به علي رضا، توجهم را جلب کرد.

ـ سلام سارا خانم، من پارسا هستم.

از لحن رسمي اش متعجب شدم!

گفتم:

ـ ميشه فقط سارا صدام کني؟

romangram.com | @romangram_com