#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_179
(بيست و پنج) It ain’t like you to hold back or hide from the lie
به چشمانش خيره شدم. به چشمانم خيره ماند. باز هم نفسم بند آمد. چيزي روي قفسه ي سينه ام سنگيني مي کرد. گرماي دستانش خوب بود. چشمانش خوب بود. همه چيز خوب بود.
سرش را آرام نزديک آورد. بوي خوش نفس هاي نامنظمش را با نفسي عميق در مشامم پر کردم. نزديک تر، خيلي نزديک، آن قدر نزديک که مي توانستم گرما و حرارت صورت و لب هايش را حس کنم.
صداي زنگ ممتد در، فشار انگشتانش را روي انگشتانم بيشتر کرد. چشمانش را بست و نفسش را محکم بيرون داد. شنيدم که از ميان دندان هاي قفل شده اش گفت:
ـ لعنتي.
خيلي آرام دستش را از روي پهلويم برداشت و بعد انگشتانم را رها کرد. هنوز به چشمانم خيره مانده بود. قدمي به عقب برداشت و چرخيد. من هم زير لب زمزمه کردم:
ـ لعنتي.
حس درستي نبود.
همان جا ميان سالن ايستادم و شنيدم که در را باز کرد.
ـ دايي.
احتمالا صداي پارسا بود.
صداي خنده ي علي رضا بالا رفت و گفت:
ـ تو چرا اين قدر سنگين شدي؟ درسا چي به اين پسرت دادي؟ خفم کردي پارسا.
نمي توانستم ببينمشان، اما صدايشان واضح بود.
صداي خنده ي زنانه اي در خانه پيچيد و گفت:
ـ پارسا جان عزيزم، ول کن دايي رو. چطوري علي رضا؟
ـ دايي علي رضا قول دادي امشب حتما با هم بازي کنيم. يادت که نرفته؟
romangram.com | @romangram_com