#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_178
هر چي شد از دست همين يار شد
لبخند زدم. به بارش نرم برف خيره شديم.
ليوان خالي را از دستم بيرون کشيد و در کنار ليوان خودش روي ميز گذاشت.
دستش را به طرفم دراز کرد و با لبخند کمرنگي گفت:
ـ با من برقص.
سرم را تکان دادم و گفتم:
ـ من بلد نيستم.
نيم قدم به سمتم آمد. يک قدم به عقب برداشتم.
گفت:
ـ به من اعتماد داري؟
به چشمانش خيره شدم. چشمانش آسمان داشت. دلم آسمان مي خواست، دلم ستاره مي خواست. مطمئن نبودم، ولي ... نفسم را با صدا بيرون دادم و انگشتانم را روي انگشتانش گذاشتم. فشار نرم انگشتانش را احساس کردم. يک قدم به جلو برداشت و دستش را بلند کرد.
گفت:
ـ دستت رو دور گردنم بنداز و من هم دستم رو ...
حضور دستش را روي پهلويم احساس کردم. نفسم بند آمد. خيلي آهسته و آرام شروع کرد به تکان خوردن. کمي طول کشيد تا با ريتم حرکتش هماهنگ شوم. دست آزادم را روي شانه اش گذاشتم.
I heard that your settled down
That you found a girl and your married now
I heard that your dreams came true
Guess she gave you things I didn’t give to you
Old friend, why are you so shy
romangram.com | @romangram_com