#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_177
هر چي که يار گفت، دلم گفت به چشم
از گل و خار گفت، دلم گفت به چشم
هر جا که يار بود، دلم گفت برو
ـ سارا؟
با گل و خار بود، دلم گفت برو
از شنيدن صدايش جا خوردم. تمام تمرکزم روي کلماتي بود که پسر جوان بر زبان مي آورد. نگاهش کردم.
با لبخند از جا بلند شد و گفت:
ـ بيا بريم يه جاي خوب.
دستش را به سمتم گرفت. بي آن که دستش را بگيرم، بلند شدم.
محکومِ عشقم
وارد سالن پذيرايي شديم. رنگ طلايي و نقره اي مبل ها، دلنشين بود. پرده ها را کنار زد. کنارش ايستادم. به آسمانِ دم غروب خيره شدم. ابري بود و برف مي باريد.
پر شد دل من، به افسون يار
فکر دل من، پريشون يار
گوشه ي چشمم، فقط جاي يار
کار دو چشمام، تماشاي يار
يار اگه جانانه خريدار شد
دل گل سرخ توي بازار شد
لبخند زد. نسکافه خورديم.
واي گل سرخ دل من خار شد
romangram.com | @romangram_com