#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_176


ـ چرا؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ اون جا برام چيزهايي رو تداعي مي کنه که دوست ندارم در موردشون حتي فکر کنم، خاطراتي که براي گذشته هستن و توي همون گذشته بايد بمونن.

ـ مثلا؟

نفسم بند آمد. مثلا؟ ليوان را به دستش دادم و ليوان خودم را برداشتم.

در حالي که به سمت هال مي رفتم گفتم:

ـ مثلا اولين روزي که پا به اون خونه گذاشتم، يا روزي که پدرم اون جا مُرد.

ـ روز اول چه اتفاقي افتاد؟

ـ هيچي. موضوع به ... ميشه در مورد يه چيز ديگه حرف بزنيم؟

روي مبل راحتي مقابل تلويزيون نشستم. واقعا راحت بود.

علي رضا با کمي فاصله کنارم نشست و گفت:

ـ باشه، پس بيا در مورد کسي حرف بزنيم که تو رو به دنيا آورد.

به چهره اش خيره شدم. لبخند مي زد. لبخندش بر خلاف انتظارم واقعي بود. کسي که مرا به دنيا آورده بود؟ نفسم را با صدا بيرون دادم. زمان زيادي از وقتي که من از او به عنوان "ماد ..." من حتي نمي توانستم نامش را کامل در ذهنم بياورم، چطور مي خواستم در موردش حرف بزنم؟

ـ چيزي وجود نداره که بخوام در موردش حرف بزنم.

با اخم به تلويزيون خيره شدم. مرد ميانسالي کتاب بزرگي را باز کرد و پسر جواني جايي ميان برف ها ايستاده بود. عينک آفتابي به چشم داشت و مي خواند.

محکوم عشقم، گرفتار يار

مثل پرنده، هوادار يار

مثل يه سايه، به همراه يار

بود و نبودم، به دلخواه يار

romangram.com | @romangram_com