#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_175
ـ قول ميدم.
دستانش را به هم زد و گفت:
ـ عاليه. تو آب رو بذار جوش بياد، من هم مايه لازانيا رو آماده مي کنم. توي کابينت کنار گاز يه قابله ست، مي توني اون رو برداري. بذار ببينم ديگه چي مي خوام؟
و به سراغ يخچال رفت. آشپزي کردن کار فوق العاده کسل کننده اي بود، ولي آشپزي کردن با علي رضا خوب بود.
حدود نيم ساعت بعد وقتي علي رضا ظرف لازانيا را درون فر قرار داد، نمي توانستم لبخندي که روي لبم نشسته بود را با هيچ بهانه اي محو کنم. از شيطنت هاي دوران دبيرستانش مي گفت و با اضافه کردن هر چيز کوچکي، مجبورم مي کرد مايه ي لازانيا را امتحان کنم. خودش قاشق را به دهانم مي گذاشت و با آن پيش بندي که بسته بود، واقعا خنده دار به نظر مي رسيد. با هم قابلمه و ماهيتابه را شستيم. بعد وسايل سالاد را از داخل يخچال بيرون کشيد. من کاهوها را شستم و او در حالي که در مورد بازيگوشي هاي پارسا حرف مي زد، سالاد را آماده کرد. خاطراتي که از پارسا تعريف مي کرد، شباهت زيادي به شيطنت ها و بازيگوشي هاي خودش داشت.
من دو ليوان را از آب جوش پر کردم و او ظرف سالاد را داخل يخچال قرار داد.
گفت:
ـ دوست دارم اون خونه ي قديمي که کيانا در موردش حرف مي زد رو ببينم.
لبم را گاز گرفتم و گفتم:
ـ جاي خيلي ديدني اي نيست.
ـ در موردش برام بگو.
کافي ميکس ها را درون ليوان خالي کردم و گفتم:
ـ اون جا يه خونه ي قديمي و خيلي بزرگه که ... همين.
گفت:
ـ همين؟ تو زمان زيادي اون جا زندگي کردي؟
نفسم را با صدا بيرون دادم و گفتم:
ـ حدود ده سال. وقتي ده سالم بود، با پدرم رفتيم اون جا. من اون جا يه اتاق فوق العاده بزرگ داشتم که ...
لبم را گاز گرفتم و با مکث طولاني چيزي را بر زبان آوردم که واقعا احساس مي کردم.
ـ اونجا هميشه احساس خوبي داشتم. همه چيز کامل نبود، ولي پيش پدرم امکان نداشت چيزي بد باشه. پدرِ پدرم اون جا رو خودش ساخته بود. يه ساختمون تقريبا بزرگ، بين کلي درخت هاي گردو. بعد از اين که پدربزرگم مُرد، اون جا به پدرم رسيد و بعدش ... اون جا رو دوست دارم و ازش متنفرم! پنج ساله حتي از نزديکش هم رد نشدم.
romangram.com | @romangram_com