#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_174
گفتم:
ـ نه که قبلا با اجازه کنجکاوي مي کردي.
صداي خنده اش بلند شد. فضاي کوچک جلوي آسانسور، به در چوبي و قهوه اي رنگي ختم مي شد. کنار جا کفشي يک جفت کفش مردانه که از تميزي برق مي زد قرار داشت. از جيب شلوارش کليدي را بيرون آورد و در قفل چرخاند.
گفت:
ـ خوش اومدي خانم.
وقتي کلمه ي "خانم" را آن طور کشيده بر زبان جاري مي کرد، حس خوبي داشتم. قبل از او وارد شدم.
بر خلاف راهروي سرد، خانه گرم و مطبوع بود. بوي خوبي هم مي داد. بوي سيب سبز و بوي عطر تلخ. فضاي بزرگ، گرم و صميمي اتاق نشيمن و سالن خيلي سريع توجهم را جلب کرد. انگار همه چيز آن خانه رنگ داشت و گرم بود.
علي رضا در حالي که با دستان پر به سمت آشپزخانه مي رفت گفت:
ـ راحت باش. مي توني لباس هات رو از جارختي توي کمد آويزون کني.
به درون آينه ي بلند روي کمد خيره شدم. به خودم خيره شدم. اين من بودم، خودِ خودم بودم، سارا مجد، دختر محمدرضا مجد. من فقط دختر او بودم. لبخند زدم. ساره مجد درون آينه هم به من لبخند زد. شال و پالتوي بلند قهوه اي رنگم را در آوردم. هنوز لبخند مي زدم.
ـ ميشه لطفا کت من رو هم آويزون کني؟
قبل از اين که سرم را به سمتش برگردانم، کتش را روي دستم انداخت و دور شد. نفسم را با صدا بيرون دادم.
با دقت بيشتري به اطراف خيره شدم. تضاد رنگ ها و تنوعشان، در هر گوشه و کناري ديده مي شد. گلدان هاي آن خانه، همه سبز بودند و چند تايي هم گل داشتند. علي رضا از روي ميز چوبي مقابل مبل هاي راحتي زرشکي رنگ، دو کنترل را برداشت و به سمت تلويزيون گرفت.
گفت:
ـ نظرت با کمي موسيقي شاد چيه؟ الان که هنوز درسا نيومده، ميشه کمي زير آبي رفت. بيا.
وقتي انگشتانش به دور مچ دستم حلقه شد، نگاهم را از صفحه ي تلويزيون گرفتم. مرد سياه پوستي دستمالي به پيشاني اش بسته و ميان بيابان ايستاده بود. غروب بود و مرد کچل. گرما و حرارت انگشتانش بد نبود، حتي جاي اعتراض هم نداشت. با هم وارد آشپزخانه شديم. به سمتم چرخيد و براي چند لحظه به چشمانم خيره شد.
با لبخند گفت:
ـ بايد اول يه قولي بهم بدي. قول بده در مورد اين که به من کمک کردي حرفي به درسا و صد البته به اون پارساي دهن لق نزني، چون اگه خبر به گوش مامانم برسه، گوش تا گوش کله ام رو مي بره.
دستم را بالا گرفتم و با لبخند گفتم:
romangram.com | @romangram_com