#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_173


ـ چيزي نيست.

درد نمي کرد، فقط مي توانستم تپش خفيفي را روي پيشاني ام احساس کنم.

با توقف اتومبيل، چشمانم را باز کردم. درهاي سياه پارکينگ آرام باز شدند و علي رضا اتومبيل را به داخل فضاي تاريکي هدايت کرد. فضاي پارکينگ زيادي تاريک بود. اتومبيل را خاموش کرد. صداي باز شدن در، همزمان شد با روشن شدن چراغ کوچکي در سقف اتومبيل. به سمتم چرخيد و به پيشاني ام خيره شد.

گفت:

ـ يه ذره قرمز شده، ولي چيزي نيست. درسا و پارسا تا دو ساعت ديگه مي رسن و نيم ساعت بعدش هم کيوان مياد.

نفسم را با صدا بيرون دادم. لبخند زد. حرکت آرام سيب گلويش، توجهم را جلب کرد. خيلي سريع چرخيد و پياده شد.

پلاستيک انار را به دستم داد و با هم به سمت آسانسور رفتيم.

علي رضا گفت:

ـ پارسا زيادي کنجکاوه مثل خودم، پس ممکنه ازت زياد سوال بپرسه. درسا مهربونه و مسلما دو برابر پسرش در موردت کنجکاوي مي کنه، اما اول صبر مي کنه تا پارسا حسابي تخليه ي اطلاعاتيت بکنه، بعد اگه سوال بي جوابي داشت، به صورت کاملا غير مستقيم ازت مي پرسه و کيوان، اون کنجکاويش رو با دقت توي حرکات و رفتارت ارضا مي کنه.

ـ اين ها براي نگران کردن من کافي نيست.

خنديد و همزمان با سوار شدن به آسانسور دکمه ي طبقه پنجم را فشار داد.

بعد از بسته شدن در آسانسور گفت:

ـ گفتم تا آمادگي عکس العمل و کنجکاويشون رو در مورد خودت داشته باشي.

آسانسور به حرکت در آمد. به ديواره تکيه دادم و به چشمانش خيره شدم. مقابلم سمت ديگر آسانسور ايستاده بود و با لبخند نگاهم مي کرد.

گفتم:

ـ من به کنجکاوي ديگران در مورد خودم عادت دارم و ...

لبخندش عميق شد و گفت:

ـ مي تونم از اين حرفت اين برداشت رو داشته باشم که باز هم مي تونم در موردت کنجکاوي به خرج بدم و سوال بپرسم.

آسانسور ايستاد. قبل از او پياده شدم.

romangram.com | @romangram_com