#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_172


ـ تو واقعا حاضري از ديدن من، وقتي يه پيشبند بستم و با يه دست دارم قابلمه مي شورم و با دست ديگه مشغول به هم زدن پيازهاي تو ماهيتابه هستم، بگذري؟

لبخند زدم.

ـ پاشو عجله کن که الان پيازام مي سوزه.

با صدا خنديد و از اتاق بيرون رفت.

علي رضا اتومبيل را مقابل مغازه ي ميوه فروشي متوقف کرد. در داشبورد را باز کردم و بسته ي شکلات تلخ هفتاد درصد را بيرون آوردم. از پنجره به بيرون خيره شدم. کنار مردي که کلاه بافتني سبز تيره اي به سر داشت ايستاده بود و با دست به ميوه ها اشاره مي کرد. برف مي باريد. به آسمان خيره شدم. آسمان خاکستري بود. دلم ستاره مي خواست. دلم آسمان بي ابر مي خواست.

با باز شدن در پشت، کمي به سمت عقب چرخيدم. علي رضا لبخندي زد و سه کيسه را روي صندلي پشت گذاشت.

ـ دو دقيقه ديگه هم صبر کن. بايد سس و قارچ هم بخرم. اون شکلات ها همش براي تو نيست، تمومش نکن.

در را بست و رفت. تکه اي از شکلات را به دهان گذاشتم و شروع کردم به جويدن.

علي رضا با تاخير پنج دقيقه اي سوار شد و به راه افتاد. کمي به سمتش چرخيدم و به نيم رخش خيره شدم. گاهي با گوشه ي چشم نگاهم مي کرد و لبخند مي زد و گاهي هم سرش را کامل بر مي گرداند و چيزي مي پرسيد. در مورد دفتر، حامد، کيانا و يک بار هم در مورد صالحي پرسيد.

ـ چند وقته با اين حاج صالحي و اين پسره، سامان ملکي، کار مي کني؟

اسم سامان ملکي باعث شد اخم کنم.

خيلي سرد و کوتاه جواب دادم:

ـ صالحي رو هفت ساله مي شناسم و ملکي چهار، پنج ماه پيش از طرف صالحي اومد دفترم.

ـ و ...

سرم را به سمت مخالف برگرداندم و به آدم ها و ماشين ها و درختاني که با سرعت از کنارم عبور مي کردند، خيره شدم. شيشه با سرعت به سمتم حرکت مي کرد. باز هم سر گيجه. چشمانم را بستم و سرم آرام با شيشه برخورد کرد.

ـ سارا چي شد؟ مي خوام بهت دست بزنم.

و باز بي آن که منتظر جوابم باشد، بازويم را گرفت و به سمت عقب کشيد. تکيه دادم.

ـ ديوونه! ببين چه بلايي سر پيشونيت آوردي؟

کمي خودم را جمع کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com