#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_171


ـ باشه هفته ي ديگه برنامه ي شام رو ...

ـ اين يعني چي؟ يعني نمي خواي بياي؟

شانه بالا انداختم و اخم کردم. به چهره ي خودم درون آينه خيره شدم.

ادامه داد:

ـ نمي خوان که بخورنت.

حرفش باعث خنده ام شد. سرم را به سمتش برگرداندم و لبخند زدم. لبخند زد. از جا بلند شد. مقابل کمد لباس هايم ايستاد و چند لحظه بعد تونيک بافت کرم رنگي را به سمتم گرفت.

ـ اين رو بپوش، خودم کمکت مي کنم موهات رو خشک کني، بعد با هم مي ريم خريد. آجيل داريم، ولي بايد کمي ميوه بگيرم.

صدايش کردم. با دو گام بلند مقابلم قرار گرفت. خم شد و به چشمانم خيره شد.

گفت:

ـ شب تولدت حامد و کيانا و وحيد اين جا بودن و حالا به جاشون قراره خواهرم و خانوادم باشن. اين خيلي با هم فرقي نمي کنه.

با اخم گفتم:

ـ فرق مي کنه. اين جا خونه ي خودمه و من حتي يه بار هم خواهرت و خانوادش رو نديدم.

اول دستش را بالا آورد و با مکث کوتاهي گونه ام را نوازش کرد.

نفسش را با صدا بيرون داد و گفت:

ـ اون ها دو ساعت ديگه ميان، پس وقت داري که با خونه ي ما آشنا بشي. در ضمن توي ويلا که عکسشون رو ديدي و من تا الان کلي در موردشون باهات حرف زدم.

ـ آره، ولي ...

چانه ام را ميان انگشت شصت و اشاره اش گرفت و گفت:

ـ با بهانه و توجيح الکي نمي توني من رو قانع کني.

لبخندش عميق شد و ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com