#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_170


ـ اول لباس بپوش، بعد حرف مي زنيم.

چنان محکم و قاطع و دستوري اين حرف را بر زبان آورد، که بي اختيار ايستادم. به من پشت کرد. نمي توانستم درکش کنم. علي رضا هم آدم بود. درک آدم ها سخت بود.

برس را روي ميز گذاشتم و موهام را بالاي سرم جمع کردم. به جاي خالي و هميشگي گيره ام روي ميز خيره شدم.

گفت:

ـ رو تخت انداختيش.

به سمتش کمي چرخيدم. علي رضا کامل وارد اتاق شد و به سمت تخت رفت. از روي ملافه هاي به هم ريخته ي تخت، گيره را برداشت و به سمتم گرفت.

پرسيدم:

ـ چي شده؟ در مورد چي مي خواستي حرف بزني؟

ـ برف مياد، نمي خواي يه چيز کلفت تر بپوشي؟ اين طوري سرما مي خوري. بايد موهات رو هم خشک کني.

شلوار جين و بلوزي آستين بلند بنفش به تن داشتم. هواي خانه اگر چه خيلي گرم نبود، ولي مناسب به نظر مي رسيد. برف! زمستان شده بود. نه از سرمايش دل خوشي داشتم و نه از ابرهايش.

گفتم:

ـ همين؟

لبه ي تخت نشست و گفت:

ـ امشب شب يلداست.

شب يلدا. امروز سي ام بود.

ادامه داد:

ـ داشتم ميومدم دنبالت، که درسا زنگ زد و گفت برنامه شون براي رفتن خونه ي خواهر کيوان به هم خورده و مي خوان بيان خونه ي ما.

درسا، کيوان و پارسا.

در ظرف کرم را باز کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com