#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_169
نگاهش را به چشمانم دوخت و با لبخندي ساختگي گفت:
ـ نه چيزي نيست. سريع لباس بپوش قبل از رفتن بايد با هم حرف بزنيم.
ـ موضوع چيه؟ الان بگو.
گفت:
ـ اول لباس بپوش بعد. لعنتي، ميشه لمست کنم؟
منتظر شدم، اما انگار بر خلاف هميشه واقعا منتظر اجازه ي من بود. وقتي مي گفت: "اجازه دارم لمست کنم؟" در واقع منظورش اجازه گرفتن و انتظار کشيدن براي شنيدن جواب مثبت يا منفي از طرف من نبود. او دقيقا کاري که مي خواست چند ثانيه بعد انجام دهد را با صداي بلند بر زبان مي آورد، اما اين بار مي خواست من اجازه دهم. چرا؟ شانه بالا انداختم.
دستش را بالا آورد و با همان اخم گفت:
ـ چرا قبول کردي؟ نميگي من هم يه مَردم؟ من هم ...
ساکت شد. دستش به آرامي روي بازوي دست راستم قرار گرفت. قدمي نزديک تر شد. با دست ديگرش در را پشت سرش با صدا بست. انگشتانش به دور بازويم حلقه شد و فشار دستش باعث شد نيم قدم به سمتش کشيده شوم.
زير لب ادامه داد:
ـ لعنت به تو و اون محمد حروم زاده که نمي فهميد داره با ...
دوباره ساکت شد. مي توانستم هرم نفس هاي عميق و نامنظمش را روي صورتم احساس کنم. نفس هايش بوي خوبي داشت، اما اين نزديکي! اين نزديکي، خيلي نزديک بود. دستش ديگرش را زير چانه ام زد . سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خيره شدم. نگاهش روي لبانم بود يا چانه ام؟
زبانش را روي لب پايينش کشيد و گفت:
ـ مي خوام ببوسمت.
بر خلاف چند دقيقه قبل، سوال نپرسيده بود و مسلما منتظر جواب هم نمي ماند. وقتي مي گفت: "مي خوام ببوسمت" يعني مي خواست مرا ببوسد. لرزيدم. کيانا را به ياد آوردم و وحيد را. کيانا با صدا خنديد و وحيد خم شد. لبانش را روي لبان کيانا گذاشت و دستش را به دور کمرش حلقه کرد.
به لبانش خيره شدم. لب پايينش کمي، فقط کمي بزرگ تر از لب بالايش به نظر مي رسيد. بايد عقب مي رفتم، بايد دوباره ضربه اي به گردنش مي زدم، يا شايد مانند محمد بايد دندان هايش را مي شکستم و دستش را. از ميان لبان نيمه بازش، به دندان هاي رديف و سفيدش خيره شدم و حرارت دستش روي بازويم را که هر لحظه بيشتر مي شد را احساس مي کردم. به چشمانش خيره شدم. چشمانش! نگاهش را به چشمانم دوخت و بعد اخم ميان ابروانش عميق تر شد. چنان ناگهاني رهايم کرد که براي حفظ تعادلم چند قدم به عقب برداشتم و دستم را به ديوار گرفتم. با سرعت از کنارم عبور کرد. چرخيدم. وارد آشپزخانه شد و در يخچال را باز کرد.
ـ معلوم هست داري چي کار مي کني؟
به سمتش رفتم. پارچ را از داخل يخچال بيرون آورد و وقتي نگاهش متوجه من شد، دستش را بالا آورد.
گفت:
romangram.com | @romangram_com